روزگاری پیش از این هدف روشن بود و آنچه بود تردیدی کوچک در راه که
ناگاه سروش غیبی راه را نمایاند و فرمود :"راه قدس از کربلا می گذرد "
اما پس از چندی خناسانی ظهور کردند که هدف را زیر سوال بردند و نارسایی ها
را دست آویزی برای تشکیک در هدف کرده و در پشت این تزویر چنگال خود
را برای سیطره بر این مردم بیچاره تیز می کردند .چیزی نگذشت که هشیاری
مردم بساط تزویر آنان را از هم پاچید و باطن مستبد و خودخواه آنان را آشکار
کرد .آنانی که پس از آن گاهی شعار « نه غزه نه ایران ، جانم فدای ایران »
و گاهی خبیثانه «استقلال آزادی جمهوری ایرانی »را فریاد کردند و دیگر لازم
نبود کج دار مریز نامی از خمینی کبیر ببرند زیرا که اگر چنین می کردند بار
دیگر حکایت"کوسه ریش پهن"تداعی می شد . در نهایت گستاخی آنان
به تصویر معمار کبیر انقلاب  جرقه ای بود بر انباشت احساسات
مردم تا دوباره فریاد بر آورند : « راه امام راه ما ، هدف او هدف ما ، و
رهنمود او مشعل فروزنده ماست »
در هر صورت ای کاش حاج احمد متوسلیان پس از گذشت 10000 روز می آمد
و می دید که علی رغم تمام وسوسه ها همچنان هدف قدس است اما این بار
نه از راه کربلا بلکه از راه تهران ؛
                                   تهران ؛ کربلا ؛ قدس
دو یادگاری :                                                                                                                                            دوستی عزیز دو سال قبل در سالگرد اسارت جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان پیامکی
اینگونه فرستاد :«26 سال گذشت و هنوز غربت و گمنامی ات باقی است.
رزمنده بی نشان!بگو در اخلاص به کدامین الگوی ایمان اقتدا کردی که گمنامی نصیبت
شد.مردم عمل بودی نه ادعا! با اقتدا به امام و مولای خویش شریک غم
مظلومان جهان شدی و عازم کرانه های مه گرفته لبنان ؛ شاید می دانستی چاه لبنان
یوسف وجودت را گرفتار خواهد کرد.چه باک که اگر آزادی حقیقی، آزادی
روح باشد، تو بی شک آزاد ترین هستی در زندان اسرائیل! و ما محبوسترین هستیم
در قفس تعلقات دنیوی!داستان زندگی تو، داستان روح بلندی است که جسم خاکی ات را
به استقامت فرا می خواند.
یا من رد یوسف علی یعقوب بعد ان ابیضت عیناه من الحزن
...ای خدایی که یوسف را به یعقوب باز گردانیدی ، یوسف ما را نیز به آغوش ملت
باز گردان.»
و هفته قبل با گذشت  ده هزار روز از آن فاجعه همان دوست اینگونه فرستاد :
از "تو"چه بگویم ؟!
هنوز که هنوز است ، از تو خبری نیست
مرغ سفرم بی پرو بی یار
اندوه زده از دل پرواز
بالی و پری نیست !
ما حبس در این شب ، آزرده ز ظلمت
انگار نه انگار
اینجا سحری نیست
دل ها همه تنگند ، از غرش تقدیر ، بر بارش اندوه ،
دیگر سپری نیست
آخر چه بگویم ؟ به که گویم ؟ که بگردم
از احمد لشکر، خدایا !
اثری نیست...
من گر چه ز امروز ، از نسل تو دورم
در باور من ، جز غم نامت ، حرف دگری نیست
در چشمه دوران ، هرکو که بگردیم
همچون تو و همت دیگر گهری نیست!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آذر 1388    | توسط: محمدجواد    |    | نظرات()