دوست دارم شطح بنویسم؛ خیلی وقته که شطح ننوشته ام. هر بار که قصد می کنم شطح بنویسم ناخودآگاه جدی و خشک و هدفدار از آب در میاد. چقدر بچگی خوب بود؛ وقتی که به راحتی و بدون هیچ باز خواستی شطح می گفتم و شطح می نوشتم. شاید این موبایل لعنتی باعث شد که از این فضاهای ذهنی فاصله بگیرم ؛ وقتی که وسیله ای دم دست باشه و آدم بتونه خیلی سریع و بدون هیچ فکری هر چی به ذهنش میرسه انتقال بده فرصتی برای کنکاش با واردات ذهنی باقی نمیمونه. همون وارداتی که آدم گاهی برای صیانت از اون ها سعی میکنه در قالب شطح و به تعبیری چرندگویی بریزتشون. وقتی فکر می کنم ممکنه با شطح نوشتن مورد ملامت دیگران قرار بگیرم ، پشیمون میشم و میگم بی خیال نوشتن. پارادوکسی که گرفتارشم اینه که دوست دارم تو وبلاگ بنویسم و از طرفی هم حال و حوصله نق و نوق همون چندتا رفیقی که به وبلاگم سر میزنن رو ندارم. میخواستم یه وبلاگ دیگه بزنم؛ وبلاگی که بتونم در اون غریبانه بنویسم و بوسیله اون به خودم کمک کنم و حرفهای نگفتنی رو به ابتذال گفتن بکشونم. نمیدونستم اسمش رو چی باید بذارم. هیچ اسمی اشباعم نمی کرد و نمیکنه. هر اسمی انتخاب میکنم می بینم توانایی نداره تمام اون چیزی رو که در ذهن منه بازگو کنه؛ اسم های محدود برای تصویرهای در اندر دشت و اعصاب خرد کن! آه که چقدر زندان کلمات آزار دهنده است! من  و تو در سکوت با هم فریاد میکردیم(ع ص).توی خلاء زندگی نمی کنم خیلی واقعی زندگی کردن آدم رو به اینجا میکشونه. معلم سر کلاس می پرسید: شما چقدر در روز کار می کنید؟ هر کسی یه چیزی میگفت؛ اما خودش برگشت و گفت: من تمام بیست و چهار ساعت رو کار میکنم؛ من زندگی میکنم. زندگی خیلی از آدم های مثل من مردگیه نه زندگی. بقول ارمیای بیوتن همه زندگی می کنن تا بمیرن اما امام به ما یاد داد که بمیریم تا زندگی کنیم. سالهای اول دهه هشتاد وقتی میخواستم تاریخ رو خیلی سریع برای خودم وجب بزنم، اینطور مینوشتم: دهه پنجاه؛ دهه شصت؛ دهه هفتاد؛ انقلاب؛ جنگ؛ قطعنامه؛ امام رفت؛ سازندگی؛ دوم خرداد؛...نوبت دهه هشتاد که می رسید نگران تموم شدنش بودم اما خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردم تموم شد؛ فقط به اندازه انگشتهای دو تا دست ازش باقی مونده. آخرهای سال تحصیلی که میشد میدیدم سال تموم شده، می گفتم عیبی نداره، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس( ما فات مضی مضی و ما سیاتیک فأین***قم فاغتنم الفرصة بین العدمین=بیتی منسوب به حضرت امیر که اینگونه نصیحت می کنند: آنچه گذشت، گذشت و آنچه در آینده است نقد نیست، بلند شو و فرصتی که بین این دو است را غنیمت شمار) اما حالا چی؟ بچه ها بزرگ شدن؛ بزرگ ها پیر شدن و پیرهامون...به حرمت و شرف لااله الا الله. مثل اینکه روزگار به هیچ کس وفا نمیکنه و شاید هیچکس به روزگار وفا نمیکنه. روی قبرم بنویسید مسافر بوده است*بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بوده است* بنویسید زمین کوچه سرگردانی است* که در این معبر پرحادثه عابر بوده است. هر چند هنوز سر قبر شهدا رفتن صفا داره اما مثل اینکه قدیمترها با صفاتر بود؛ وقتی که هنوز خیلی از پدرهای شهدا زنده بودند و مدرسه شاهدمون پر از فرزندهای شهدا بود. فرزند شهیدهایی که هنوز قواعد زندگی رو یاد نگرفته بودندو...چقدر شام غریبان های قدیم باحال بود؛ مثل اینکه سر قبر شهدا رفتن جز اعمال وارد در اون شب بود. دوست دارم شطح بنویسم. دوست دارم دق دلی تمام فرصت هایی که از دست رفت، تمام روزهای ابری و با صفایی که بدون استفاده طی شد، تمام آدم هایی که روزگار نذاشت ببینمشون و اگر دیدمشون نشد ازشون استفاده بکنم ، دوست دارم دق دلی همشون کاغذ سیاه کنم. دوست دارم تمام وجودم فریاد بشه و برای یک بار از پنجره تنگ و باریک دنیا عبور کنم. دوست دارم صدام دوباره زنده بشه و بشه دیکتاتور عراق و بیاد و عکسشو بذاره لب اروند به سمت ایران. وای که چه حالی به آدم دست میداد. اون موقع اروند رفتن یه معنی دیگه ای داشت. هنوز هم با حاله. خیلی خیلی. خدایا! خودت قسمت کن. دوستدارم زلزله بیاد و تمام شیشه هایی که به در و پنجره های ساختمونهای دوکوهه چسبوندن بریزه و هرچی کار سمبولیک و تصنعی توی محیط دوکوهه کردن دود شه بره هوا. دوست دارم فرشهای سجاده ای جدید دوکوهه محو بشه و در یک حرکت تضعفی همون موکت های زهوار در رفته قدیمی برگرده سرجاش. خوش به حال بچه هایی که این ایام میرم روی همین فرشهای سجاده ای جدید. کاچی به از هیچی. کاشکی میشد شطح گفت اما حدیث نفس نکرد. اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک و موهوماتک و خیالاتک و آرزوهای بلندت و تاسف بر گذشته ات. کاشکی می شد شطح نوشت اما بدون درد فراق (نوستالژی). همین حس لامذهبه که آدم رو درباره بدعت ها به شک میندازه. وقتی با بدعت ها مخالفت میکنم میگم نکنه به جای واقعیت دارم تحت تاثیر این حس قضاوت می کنم؟ سیر نمیشم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم تمام اسم هایی که توی ذهنمه رو برای یکبار هم که شده بنویسم؛ تموم اسم هایی که مثل یه سیاه مشق گوشه ذهنم تلنبار شده. اسمهایی که هرکدومشون چند وقت یکبار سر بلند می کنن و یادآور بزرگی و فضلیتی میشن. اسمهایی که آنقدر بزرگ و زیاد هستند که میتونن بهترین دلیل برای مجرد بودن ادراک باشن. کاشکی میشد باز هم شطح بنویسم.شاید ادامه دادم.

پیرم وگاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود سازغزل گیرد بدست
طاقتم اظهار عجز وناتوانی میکند
بلبلی درسینه مینالد هنوزم کاین قفس
با خزان هم آشتی وگل فشانی میکند
ما به داغ عشق بازیها نشستیم وهنوز
چشم پروین هم چنان چشمک پرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شورونوا دارد شبانی میکند
گرزمین دود هوا گردد همانا آسمان
باهمین نخوت که داردآسمانی میکند
سالها شد رفته دم سازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است وزندگانی میکند
با همه نسیان تو گوئی گز پی آزارمن
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بی ثمرهر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با ماخزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیرو علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند
می رسد قرنی به پایان وسپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند

نوشته شده در تاریخ بیستم اسفند 89    | توسط: محمد    |    | نظرات()