تلاش برای پر كردن اوقات فراغت تنها و تنها دغدغه كسانی است كه هدف ندارند و سر گردانند و الا آدم هایی كه هدف دارند و مخصوصا آدم بزرگهایی كه هدف های بزرگی دارند، آنقدر هدف كاسه زندگی شان را پر كرده و بر تمام حركات و سكناتشان سایه افكنده كه تصور چیزی به نام اوقات فراغت برایشان غریب و نا آشناست. هدف های بزرگ كه قباله آنها فقط و فقط به نام آدم های بزرگ خورده آنقدر بر زندگی آدم بزرگ ها سایه افكنده كه دیگر جایی برای خالی ماندن و بی كاری نگذاشته.هدف های بزرگ خیلی غیرتی هستند و اصلا تحمل غیر و چشم دیدن بیگانه را ندارند و هدفی ها به غیر از هدف نمی اندیشند و فرصت فكر كردن درباره آدم های سرگردان و بی هدف را ندارند؛چه رسد به خندیدن و شاید تاسف خوردن.برای پیدا كردن هدف باید فكر كرد. هدف مهمان ناخوانده ای نیست كه درب خانه انسان سرگردان را بكوبد و بی مقدمه سربار زندگی بی هدف ها شود. هدف با پای خود نمی آید و هدف های بزرگ بدون دعوت و بدون كشتن قربانی در پیش پایشان وارد زندگی نمی شوند.هدف های بزرگ آنقدر عزیز الوجودند كه بدون ناز و ادا ، بدون اصرار و التماس نمی آیند.باید به دنبال آنها رفت و شرط صداقت را نشان شان داد . هدف ها با فكر می آید اما نه به این راحتی و عجله. برای پیدا كردن هدف های درست و مناسب باید فكر كرد و برای انتخاب باید
هدف ها را شناخت.(بعضی هدف ها باطل هستند مثل هدف هایی كه فقط سرمایه ها را از بین می برند اما بعضی هدف ها با وجود اینكه درست هستند و باطل نیستند اما مناسب نیستند چرا كه با نیاز ها هماهنگ نیستند. داوری در میان هدف های درست و مناسب به عهده سلیقه هاست). یكی از راههای شناخت هدف های بزرگ شناختن آدم بزرگ هاست به خاطر اینكه هدف های بزرگ برای آدم بزرگ هاست.برای انتخاب درست میان هدف های متنوع و شاید بی ربط از هم باید سنجید؛سنجش مقدمه انتخاب است؛ باید سنجید و با سنجش
هدف ها را نقد زد. هدف ها را با تاریخ مصرفشان می سنجند . هدف های كوچك عمر كوتاه و تاریخ مصرف زود گذر دارند اما هدف های بزرگ بلند مدت هستند حتی به بلندای ابدیت.
آدم های بزرگ هدف های كوچكی هم دارند اما هدفهای كوچك و كوتاه مدت آن ها در تضاد با هدف های بلند آن ها نیست بلكه با نگاه به هدف بزرگشان هدف های كوچك و كوتاه مدت را می چینند و از نردبان هدف های كوچك و كوتاه به هدف های بزرگ می رسند. سنجش و انتخاب هر چند لازم است اما پس از آن باید ایمان آورد ؛ ایمان به هدف و  شاید اهداف.
ایمان با اضطرار می آید هر چند ایمان و اضطرار در اختیار انسان نیست اما توجه به سرگردانی و یادآوری تضادها دغدغه می آورد و تذكر بن بست های پیش رو اضطرار و اضطراب را به دنبال می آورد. «من» های سرگردان وقتی به راه و آینده می اندیشند آزرده می شوند و آنقدر نازك نارنجی هستند كه تحمل فكر كردن به تضادها را ندارند و هر چند می بینند كه راهشان به سمت بن بست ها می رود اما تخدیر را بر پیدا كردن راه مستقیم ترجیح می دهند و « فرصت شمار صحبت» خواجه شیراز را نسخه ای نه برای حل تضاد ها و گشایش بن بست
ها بلكه برای فراموشی آنها قرقره می كنند. همین آدم ها ، دم غنیمتی هایی هستند آواره و بی خانمان كه با تخیل خانه و كاشانه سر می كنند و نمی دانند كه سرما و گرمای آوارگی آن ها را به سمت مرگ استعدادها می كشاند.
پس از ایمان به هدف باید بلند شد و بر روی دو پا ایستاد . «من» ها برای رسیدن به هدف های باید بر روی پای خودشان بایستند. با پاهای عاریه ای نمی توان از بلندی بالا رفت چرا كه در گردنه های سخت و صعب العبور هر كس پاهای خودش را می خواهد و دشواری راه نمی گذارد پای خود را به دیگری قرض بدهد ؛ دیگری هم می خواهد همین سختی ها را پشت سر گذارد و از گردنه ها بالا رود.
برای رسیدن به هدف های بزرگ پاهای قوی می خواهیم . پاهای قوی برای برداشتن گام هایی استوار و دستانی نیرومند برای بالا كشیدن و كمك به پاها. اما این هم كافی نیست چرا كه این همه بدون دل دادن كاری از پیش نمی برد. چقدر آدم هایی كه با هدف های بزرگ و حتی
با پاهای قوی و دستانی نیرومند ، به راه افتادند اما وقتی دشواری ها بر آن ها بارید و باتلاق ها در مسیرشان قرار داد ، نه پاهای قوی و استوار به كارشان آمد بلكه همین پاهای قوی بارشان را سنگین كرد تا جایی كه با همین پاهای قوی به فرو رفتن در گل و لای انحراف رضایت دادند.
امان از غرور به تدبیرها و فراموشی تقدیرها. گاهی آنقدر زیبایی ظاهری تدبیرها چشمان مان را پر می كند كه فراموش می كنیم تقدیری هم در كار است. تدبیر به ساعت و قطب نما اعتماد می كند و تقدیر با باران حوادث آن ها از كار می اندازد ؛ تدبیر می گوید آذوقه كافی است و تقدیر آذوقه ها را به فساد می كشد؛ تدبیر گام ها را بر صخره های سخت می گذارد و تقدیر صخره ها را لغزنده می كند...
برای هماهنگی میان تقدیر و تدبیر باید به سراغ مقدر رفت و از او مدد خواست و الا غرور تدبیر را سیلی تقدیر می شكند. مدبر هر چند روی دیگر مقصود است اما او آنقدر بزرگ است كه نه تنها در بیكران راه و نه در مقام تقدیر بلكه در مقام تدبیر و حتی پیش از آن نیز حاضر است و آفتاب اوست كه سایه ها را به دنبال می كشد و شعاع عنایت اوست كه از آغاز راه تا میانه و پایان می تابد. از این روست كه نه تنها تقدیر
نیكو بلكه تدبیر و سرمایه مناسب را باید از او خواست و باید از امام سالكان آموخت آنگاه كه اینگونه نیایش می كند:
یا رب قو علی خدمتك جوارحی و اشدد علی العزیمة جوانحی
پرودگارا اعضا و جوارحم را در راه خدمت به آستانت نیرومند كن و برای هدف های سترگ دلم را محكم كن              «یا رب» به سراغ مدبر رفتن است و «خدمتك» هدف را مشخص می كند؛«جوارح» اشاره ای به دست و پاست و «جوانح»‌دلی است كه می خواهد به هدف گره بخورد

 

نوشته شده در تاریخ بیست و سوم آبان 89    | توسط: محمد    |    | نظرات()