<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>الف تا نون</title>
    <subtitle>الف تا نون :
...
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی؟جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا اسیر ماهی ای 
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذالنون خویش
...
و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه 
فنادی فی الظلمات ان لااله الا انت 
سبحانک انی کنت من الظالمین
فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک 
ننجی المومنین 

</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir"/>
    <id>tag:http://www.aleftanoon.ir</id>
    <updated>2012-02-07T13:12:58+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.aleftanoon.ir/post/atom" />
    <entry>
        <title>دوگانه ای به نام یگانه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/68"/>
        <published>2012-02-02T05:25:25+01:00</published>
        <updated>2012-02-02T05:25:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/68</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>گاهی اوقات به ذهنم میرسه که فامیلی ام رو عوض کنم و یه فامیلی به شدت شعاری برای خودم بذارم و به دنبال این توهم فامیلی های مختلفی برای خودم انتخاب می کنم مثلا صداقت، یگانه، مقصودی، اباذری و ... سری آخری که این توهم به ذهنم خطور کرد به یکی از رفقا گفتم : تصمیم گرفته ام فامیلی ام&amp;nbsp; رو بذارم شریعت یا حقیقت. همین که این خطور ذهنی ام رو به زبون آوردم و اون رو به ابتذال گفتن کشوندم، رفیقم گفت: بهتره فامیلیت رو بذاری طریقت! بعد از گفتن این جمله تمسخر آمیز خیلی عادی خندیدیم و گذشت اما بعد از این به ذه</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/68"><![CDATA[<P><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=left src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQV7IidwsvD_-8RkBWeuizPxNwuntftypZc6iZQqaCq2N09Umc-PUzyYV5o"><FONT color=#000000>گاهی اوقات به ذهنم میرسه که فامیلی ام رو عوض کنم و یه فامیلی به شدت شعاری برای خودم بذارم و به دنبال این توهم فامیلی های مختلفی برای خودم <BR>انتخاب می کنم مثلا صداقت، یگانه، مقصودی، اباذری و ... سری آخری که این توهم به ذهنم خطور کرد به یکی از رفقا گفتم : تصمیم گرفته ام فامیلی ام&nbsp; رو بذارم شریعت یا حقیقت. همین که این خطور ذهنی ام رو به زبون آوردم و اون رو به ابتذال گفتن کشوندم، رفیقم گفت: بهتره فامیلیت رو بذاری طریقت! بعد از گفتن این جمله <BR>تمسخر آمیز خیلی عادی خندیدیم و گذشت اما بعد از این به ذهنم رسید که این دیالوگ چرت و پرت خودش میتونه متضمن حکمت باشه . راستی فامیلی حکمت، <BR>حکیم و حکیمی هم بد نیست. اتفاقا چند روز پیش حکیم به گوشی ام زنگ زده بود اما متوجه نشده بودم. بی خیال. در هر صورت این ابراز توهم و جواب رفیقمون <BR>می تونه حکمتی باشه برای نشون دادن بت پرستی یا به عبارت بهتر اسم پرستی ما. اسمهایی که ما رو در منجلاب خودشون غرق میکنن و اول و آخرش در محدوده موهومات باقی می مونند؛ همون اسم پرستی هایی که وقتی خدا می خواد از اونها یاد بکنه و مهر باطل بر روی همه اونها بزنه میگه:<BR>"ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و آبائکم" . صداقت خوبه اما خودش نه اسمش و شریعت عالیه اما حرکت با چراغش نه هیاهوهای بی خاصیت و نون به نرخش خوردن. حقیقت مقصوده اما نه درجا ایستادن و فریاد حقیقت رو سر دادن بلکه دیدن و حرکت کردن به سمتش."اللهم ارنی الاشیاء کما هی" یعنی در خواست عاجزانه از خدا برای دیدن حقیقت نه شعار دادن بی خود و بی فایده به هدف به به و چه چه. واژه های حقیقت، شریعت، مقصود و صداقت هر چند یادآور آرمانهاست اما ممکنه صرفا بهانه ای باشه برای دیگرانی که این واژه ها رو از مدعی اونها می شنوند تا پاشون رو بذارن روی شونه های اون بد بخت و برن بالا ؛ بدون اینکه هیچ چیزی نصیب کسی بشه که دهانش رو از اون واژه ها پر کرده. خلاصه کسی که اسمش صداقت ، شریعت یا حقیقته ممکنه طریقت بشه برای عبور دیگران بدون اینکه خودش بویی از حقیقت، صداقت و شریعت برده باشه. اسم های بی مسما همان دوگانه ای هستند که به نام یگانه جا زده می شن و یگانه ای که بنا بود اسم ها نشانه ای از اون باشند، در فاصله میان اسم و مسما به دوگانگی میرسه و ثنویتی می شه با زر ورقی از قدسیت.<BR>سقراط چیزی ننوشت چون می گفت وقتی می نویسم می میره اما محمد می نویسه تا همه موهومات بمیره &nbsp;و حقیقت آنچنان که هست جلوه کنه. </FONT></P><FONT color=#000000>
<HR>
و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوة الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الد الخصام </FONT>
<P></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آغازی بر دل نوشته </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/67"/>
        <published>2012-01-14T04:22:56+01:00</published>
        <updated>2012-01-14T04:22:56+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/67</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>
حدود پنج سال پیش مشهد بودم که یکی از دوستان تماس گرفت و گفت:«می خوایم یادواره شهدا برگذار کنیم؛ یکی از کارهایی که قصد داریم انجام بدیم اینه که می خوایم برگه هایی پخش کنیم تا کسانی که در یادواره شرکت می کنند دل نوشته های خودشون با شهدا رو در اونها بنویسند؛ اگر می تونی چند خطی به عنوان شروع بنویس تا بالای این برگه ها چاپ کنیم» بنده هم چشمی قورت دادم ، دست به قلم بردم و چند خطی نوشتم اما پس ار آن متوجه شدم که دوستان به دلیل گنگ، مبهم و سخت بودن متن آن را نپسندیده و کنار گذاشته اند. دیروز پس از پن</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/67"><![CDATA[<FONT color=#000000><FONT color=#000000><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffffff" color=#000000 size=2><FONT color=#000000><FONT color=#000000><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffffff" color=#000000 size=2><FONT color=#000000><FONT color=#000000><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffffff" color=#000000 size=2><FONT color=#000000><FONT color=#000000>
<P align=justify><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffffff" color=#000000 size=2>حدود پنج سال پیش مشهد بودم که یکی از دوستان تماس گرفت و گفت:«می خوایم یادواره شهدا برگذار کنیم؛ یکی از کارهایی که قصد داریم انجام بدیم اینه که می خوایم برگه هایی پخش کنیم تا کسانی که در یادواره شرکت می کنند دل نوشته های خودشون با شهدا رو در اونها بنویسند؛ اگر می تونی چند خطی به عنوان شروع بنویس تا بالای این برگه ها چاپ کنیم» بنده هم چشمی قورت دادم ، دست به قلم بردم و چند خطی نوشتم اما پس ار آن متوجه شدم که دوستان به دلیل گنگ، مبهم و سخت بودن متن آن را نپسندیده و کنار گذاشته اند. دیروز پس از پنج سال کتابی را که آن ایام مشغول خواندنش بودم ، برداشتم و آن چند جمله ای را که در انتهای آن نوشته بودم دیدم :<BR>فراسوی تمام شلوغی ها می روم و با تمام احساساتم معبری می زنم معبری که آغازش امروز است و می رود تا به نسلی آکنده از نسیم خدایی بپیوندد؛ آنان که سالها پیش با دم مسیحایی حضرت روح الله برخاستند و آنچنان زیبا رفتند که زندگی و مرگشان از آنان اسطوره هایی ساخت که کهن اسطوره های تمدن های پوچ را در هم شکست و بار دیگر طعم شیرین ایمان و رشادت سپاهیان محمد (صل الله علیه و آله) &nbsp;را بر پیکر تاریخ نشاند. نوشته من معبری است که در آن تمام احساساتم را تقدیم اسطوره هایم می کنم :<BR>.<BR>.<BR>.<BR>.<BR>.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #66ff99" size=2><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=middle src="http://marketingnews.ir/uploads/posts/2011-05/1306671319_23286_pen_and_paper.jpg"> 
<HR>

<P align=justify><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffffff" color=#000000>آن شب كبوتران دعا را صدا زدند<BR>از خود رها شدند و خدا را صدا زدند<BR>افسانه‌وار از پل تاریخ رد شدند<BR>اسطوره‌ها و خاطره‌ها را صدا زدند<BR>رقصان میان عطر غزلهای دوردست<BR>افسانة نسیم صبا را صدا زدند<BR>ساغر به دست بر در دروازة ابد<BR>جویندگان آب بقا را صدا زدند<BR>ما در كلاف مبهم الفاظ گم شدیم<BR>و آنان چقدر ساده خدا را صدا زدند<BR>ما گم شدیم پشت نشانها و آیه‌ها<BR>با پرسشی شگفت: كجا را صدا زدند؟!<BR>غرید ابر وقت عبور از فراز شهر<BR>حتی زمین شنید كه ما را صدا زدند<BR>محمود سنجری<BR></P></FONT></FONT></FONT>
<P><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffffff" color=#000000></FONT></P></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>من یک معتزلی هستم!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/66"/>
        <published>2011-11-14T05:59:14+01:00</published>
        <updated>2011-11-14T05:59:14+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/66</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;n</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/66"><![CDATA[<P><IMG style="WIDTH: 256px; HEIGHT: 81px" height=81 alt="" hspace=0 src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSHI8aFzkEteSE9kBH7OrHZBjOBdtkHBgzKpvvQtH3kiImPm8pC" width=339 align=middle border=0>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <FONT color=#000000>واصل بن عطا پس از چندی که بر سر کرسی درس حسن بصری حاضر می شد با افکار او زاویه پیدا کرد و دیگر بر سر درس او نرفت . حسن بصری پس از این کناره گیری رو به شاگردانش کرد و گفت:"اعتزلنا واصل" واصل از ما کناره گیری کرد. شاید آن روز این برچسب، لکه ننگی برای واصل بن عطا بود اما پس از چندی که از این فحش آبکشیده حسن گذشت، همین ذم تبدیل به مدح و ستایشی برای واصل شد؛ چرا که واصل از سنت های فکری حوزه حسن بصری فاصله گرفت و این کناره گیری و اعتزال مقدمه ای برای شکل گیری و تأسیس مکتب معتزله شد. بنده سراپا تقصیر<BR>نیز تصمیم گرفته ام از رنگ پذیری و زیر چتر نحله ای خاص رفتن بپرهیزم؛<BR>غلام همت آنم که زیر چرخ کبود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.<BR>چرا که بسیاری از نزاع ها و کشمکش ها بیش از جنگ زرگری نیست؛ همان دست نزاع هایی که حافظ می گوید: <BR>جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند<BR>حافظ یک تکثرگرا و مومن به پلورالیسم نیست چرا که معترف به وجود حقیقت واحدة است "چون ندیدند حقیقت" اما سعی می کند سعه صدر را تقویت کند و دگم هایی که موجب بر آشفتگی و فریادهای بی مایه می شود را ویران کند. حصار نحله ها را باید شکست و آزادانه اندیشید و آزادانه نتیجه گرفت و غل و زنجیر استبداد در اندیشه را در مرحله اول از دست و پای خود و نه دیگران باز کرد چرا که:<BR>تربیت یعنی که خود را ساختن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بعد از آن بر دیگران پرداختن<BR>و چنانکه امام صادق علیه السلام سفارش کرده اند: کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم.<BR>مهم نیست دیگران چه نحله ای داشته باشند و سر تعظیم در مقابل کدام بت فرو آورند مهم اینجاست که اندیشه دور دست بین این امکان را فراهم می کند که فارغ از تعصبات به هر جمعیتی نالان و جفت خوش حالان و بد حالان شوم و هر چند طرف مقابل از ظن خود یار من می شود و توانایی شناسایی اسرار مرا ندارد اما من در اثر معاشرت با گوناگون ها آنقدر وسعت پیدا کرده باشم که هر کسی نتواند سنگ صبور من باشد <BR>بلکه فقط کسی می تواند بار این امانت را تحمل کند و شرح و درد اشتیاق را تحمل کند که سینه ای شرحه شرحه از فراق داشته و برای یک بار هم که شده سوختگی هجران از حقیقت را چشیده باشد چرا که:<BR>احساس سوختن به تماشا نمی شود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آتش بگیر تا که ببینی چه می کشم<BR>با این حساب بگذار ننگ رنگ پذیری به نحله خاصی بر دامانمان ننشیند و تک تک عناوینی که به نوعی حکایت از رنگ خاصی می کند از صحنه ذهنمان پاک شود. یکی از شاگردان امام موسی صدر نقل می کند :&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;<EM>در روز سوم دوره آموزشی بود که یک مین ضد تانک منفجر گردید. در همان لحظه اول ۱۵ نفر به شهادت رسیدند. عده زیادی مجروح شدند که من هم یکی از آنان بودم. از ناحیه دو چشم، دست و پا به شدت مجروح شده بودم. در لحظات و دقایق اولیه انفجار ، هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم. چرا که اولاً خونریزی ام شدید بود؛ ثانیاً از اردوگاه تا اولین بیمارستان، یک راه طولانی و پر پیچ و خم کوهستانی در پیش بود. اگر می دانستیم که سریعاً به بیمارستان خواهیم رسید، باز می توانستیم قدری امید داشته باشیم، اما شرایط آن روز و نوع جراحات به گونه ای بودند که امیدی باقی نمانده بود. به همین جهت یقین داشتم که به شهادت خواهم رسید. در همان لحظات ناامیدی و به اصطلاح احتضار، متوجه تکه مقوایی شدم که در کنارم افتاده بود. به طور خلق الساعه به ذهنم خطور کرد که جمله ای برای بازماندگان بنویسم. پیش خود گفتم ، می نویسم و رها می کنم، بالاخره برادرانی که از اینجا عبور می کنند آن را خواهند یافت. کسانی که با من رابطه عاطفی دارند، از قبیل خانواده، دوستان و نزدیکان ممکن است تحت تاثیر قرار گیرند و بیشتر از گذشته به حقیقت روی آورند. با همان دست خونین و شکسته ، بدون اینکه حسی داشته باشم بر روی مقوا چنین نوشتم:<BR><FONT color=#cc0000>"کونوا مومنین"<BR>نجیب&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <IMG style="WIDTH: 234px; HEIGHT: 98px" height=143 alt="" hspace=0 src="http://imamsadr.webphoto.ir/photos/im285548.jpg" width=329 align=left border=0><BR></FONT>نکته مهمی که مایلم به آن تاکید کنم این است، عبارتی که نوشتم اگر چه کوچک است، اما حقیقت مهمی در آن وجود دارد. نوشتم مومن باشید. ننوشتم “املی” باشید . ننوشتم “صدری” باشید. تنها نوشتم “مومن” باشید. یعنی ایمان به خدا بر همه چیز تقدم دارد. و این نتیجه تربیت امام موسی صدر بود. امام صدر جوانان شیعه را این گونه تربیت کرده بود. انسانی که توسط امام موسی صدر تربیت می شد، “املی” و “صدری” نبود. مومن به خدا بود.<BR></EM></FONT><FONT color=#000000>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تنها رنگی که ارزش های انسانی را قربانی نمی کند بلکه به انسان ارزش می دهد رنگ خداست."صبغة الله و من احسن من الله صبغة" رنگ خدا همان رنگ ایمان است که امام موسی صدر به شاگردش آموخته بود که به آن رنگ درآید همان رنگی که حافظ وقتی همت رنگِ تعلق ناپذیران را می ستاید در ادامه می گوید:<BR>مگر تعلق خاطر به ماه رخساری&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که خاطر از همه غمها به یاد او شاد است.<BR>من یک معتزلی هستم؛ می خواهم یک معتزلی باشم؛ می خواهم از تمام آداب و رسوم و رنگ های تعلق پذیر خود را آزاد کنم؛ می خواهم مومن باشم نه چیز دیگری. بگذار برای رسیدن به این هدف نظام واره ارزشی ام را تغییر دهم و بدون رعایت سنت های موجود خوب های روزگار را به صفت ایمانشان ستایش کنم و در مدح یکایک آن ها بگویم: "او مومن است" و بگذار برای رسیدن به این آرمان بگویم: "سلام مومن خدا" و شاید "<BR>"چطوری مومن خدا". اما من هنوز یک مومن نیستم؛ من یک معتزلی ام.<BR>زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم&nbsp;
<HR>
بعد از تحریر:<BR>چه نعمتی است نادانی برای بالهای پرنده. دانستن، حجم قفس را به رخ بال پرنده<BR>می کشد.آّه چه می شد اگر نمی دانستم ! ...خوشا به حال آنها که نمی دانند<BR>وبالهایشان با قفس فالوده می خورد:<BR>زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود<BR>از پیچ وخم تعلقم ننگ نبود<BR>آگاهی ام از هردو جهان وحشت داد<BR>تا بال نداشتم قفس تنگ نبود!<BR>مرحوم سید حسن حسینی<BR></P></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>    زندگی به سبک کرگدن</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/65"/>
        <published>2011-11-12T13:00:40+01:00</published>
        <updated>2011-11-12T13:00:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/65</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp; زندگی به سبک کرگدن حکایت زندگی انسان هایی است که بی توجه به اطرافیان&amp;nbsp;درافسانه&amp;nbsp;رفاه زندگی می کنند؛کرگدن منش زحمت چرخاندن گردن را به خود نمی دهند؛ یکسره&amp;nbsp;می تازند و با چشمانی حریص و&amp;nbsp;سرهایی پر از طمع خود خواهانه درباره آب و علف خود می اندیشند و در شکم بارگی خود جلو می روند. زندگی به سبک کرگدن واقعیت امروز جامعه ماست؛ جامعه ای که مفهوم مواسات را فراموش کرده و تا جایی پیش رفته است که&amp;nbsp;طبق یک حرکت جوهری مواسات از معروف بودن به منکر بودن تبدیل شده و از نام به ننگ انقلاب ما</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/65"><![CDATA[<A href="http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.mihancamp.com/wp-content/uploads/2011/03/faghr-_www.mihancamp.com_.jpg&amp;imgrefurl=http://www.mihancamp.com/tag/%25D9%2581%25D9%2582%25D8%25B1&amp;usg=__u3YZe4RON8CMQbWrS8DgKK_dA0M=&amp;h=210&amp;w=180&amp;sz=28&amp;hl=en&amp;start=68&amp;zoom=1&amp;tbnid=LBsSQABHltCpzM:&amp;tbnh=106&amp;tbnw=91&amp;ei=EJ--Tq26Jcfr0gGn48muBA&amp;prev=/search%3Fq%3D%25D9%2581%25D9%2582%25D8%25B1%25D8%25A7%26start%3D63%26hl%3Den%26sa%3DN%26gbv%3D2%26tbm%3Disch&amp;itbs=1"><IMG style="WIDTH: 100px; HEIGHT: 106px" border=0 hspace=0 alt="" align=right src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSXWu-l7Qg16NUetFskSl48c9Lfz-j6DySc17RXfi4L2OcgTT8tBKzc7Q" width=86 height=106></A>&nbsp; <FONT color=#000000>زندگی به سبک کرگدن حکایت زندگی انسان هایی است که بی توجه به اطرافیان&nbsp;درافسانه&nbsp;رفاه زندگی می کنند؛کرگدن منش زحمت چرخاندن گردن را به خود نمی دهند؛ یکسره&nbsp;می تازند و با چشمانی حریص و&nbsp;سرهایی پر از طمع خود خواهانه درباره آب و علف خود می اندیشند و در شکم بارگی خود جلو می روند. زندگی به سبک کرگدن واقعیت امروز جامعه ماست؛ جامعه ای که مفهوم مواسات را فراموش کرده و تا جایی پیش رفته است که&nbsp;طبق یک حرکت جوهری مواسات از معروف بودن به منکر بودن تبدیل شده و از نام به ننگ انقلاب ماهوی پیدا کرده است.<BR>&nbsp;چرا که آرمان رفاه جامعه چنین مقولاتی را بر نمی تابد و نمی تواند چنین ضدی را در خود پرورش دهد. مواسات در زندگی انسان مفتون در رفاه جایگاهی ندارد چرا که برای چنین انسانی چیزی ورای رفاه وجود ندارد و همین رفاه می تواند توجیهی از جانب عقل معاش برای قانون حیوانی تنازع در بقاء باشد. اگر آرمان رفاه جایی برای اندیشیدن درباره دیگران نمی گذارد و اگر توجیه گر منفعت طلبی های شخصی است پس این آرمان توانایی تئوریزه کردن قانون تنازع در بقاء را نه در حوزه حیوانات جنگلی بلکه در حق حیوانات شهری دارد. چرا که قانون تنازع در بقا چیزی جز این نیست که من باید باشم، به هر قیمتی که هست؛ حتی به قیمت نابودی دیگران. انسان هایی که کرگدن وش زندگی می کنند یا کرگدن هایی که ظاهری انسانی دارند همان هایی هستند که سر در آخور مردگی می کنند و از نعمت مواسات بی بهره اند و مواسات را نه تنها نعمت بلکه نقمت می دانند؛ نعمتی که در صلوات شعبانیة اینگونه از خداوند متعال مسألت می شود:<BR>«...و ارزقنی مواساة من قترت علیه من رزقک بما وسعت علی من فضلک و نشرت علی من عدلک». پروردگارا! مرا از همدردی و مواسات با کسانی که در رزق و روزی بر آن ها تنگ گرفتی بهره مند کن تا بتوانم با آنچه از سر فضل و بخشش ات به من ارزانی داشتی با آنها همدردی و همراهی کنم . مواسات یعنی جلوی ریخت و پاش ها&nbsp; را گرفتن. یعنی جلوی طغیان خواسته ها&nbsp; را گرفتن. مواسات یعنی سبکی از زندگی که فشار روانی بر فقرا به دنبال آن <BR>نباشد. مواسات انفاق نیست مواسات یعنی جلو خرج و برج ها را گرفتن و دارایی ها را به رخ دیگران نکشیدن برای این هدف که فقیر در فقرش طغیان نکند و ناداری اش او را به ستوه نیاورد. مواسات کار هر کسی نیست چرا که <BR>مستی دارایی، احساسات انسانی را خشک می کند و تکلیف الهی را به فراموشی می سپارد و پا از این <BR>این فراتر گذاشته به جلوه گری ها و گزندگی های اختیاری می انجامد و این بار غفلت از ریخت و پاش های غیر <BR>ضروری نیست که نادارها را آزار می دهد بلکه مستی دارایی تا جایی انسان را پیش می رود که از روی عمد <BR>کمر به آزار و جلوه گری های آزار دهنده می بندد. <BR>مواسات کار هر کسی نیست چرا که دارایی مستی می آورد مگر برای کسانی که سینه ای فراخ دارند و دارایی های اعتباری توانایی های آن ها را به اسارت نمی کشد. همان توانایی هایی که جسارت «نه» گفتن به جلوه گری را به انسان می دهد و غرور دارایی را برای همراهی با نادارها به زیر می کشد و علی رغم دارایی رفاه را نهایت راه زندگی نمی داند. مواسات کار هر کسی نیست چرا که سینه ای فراخ می خواهد&nbsp; و سینه فراخ متاعی هر جایی نیست و بار آن بر دوش بسیاری سنگینی می کند. از همین جاست که در دعای عالیة المضامین می خوانیم: ... و تشرح صدری لایتاء الزکاة و اعطاء الصدقات و بذل المعروف والاحسان الی شیعةآل محمد علیهم السلام و مواساتهم . شاید ترجمه آزاد قسمتی از دعا این باشد که خداوندا! سینه ام را باز کن تا بتوانم کرگدن وار زندگی نکنم. 
<HR>
بعد از تحریر:<BR>حضرت امام می فرمایند: تنها كسانی با ما تا آخر خط می مانند كه درد فقر و محرومیت را چشیده باشند. <BR>این فقر که شرط طریقت امام است با همین فقر اختیاری یا مساوات نیز تامین می شود چرا که مواسات <BR>مستلزم چشیدن فقر و محرومیت است. </FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> نامه ای بدون نام و نشان </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/63"/>
        <published>2011-11-09T04:50:25+01:00</published>
        <updated>2011-11-09T04:50:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/63</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp; بسم الله الرحمن الرحیم&amp;nbsp;...تا حالا خیلی ها رو دیده ام و با خیلی هاشون خاطره دارم اما خاطراتی&amp;nbsp;که با گذشت زمان رنگ ابهام و کهنگی گرفته و تصاویری که مثل عکس&amp;nbsp;های سیاه و سفید قدیمی سفیر موندگی و رکوده اما اولین و شاید آخرین &amp;nbsp;عکس رنگی عمرم رو از عزیزی گرفتم که هر از چندگاهی از ترس دشمنی&amp;nbsp;شب و روز در کنارش بیدار می مونم و مواظبم که غبار تیرگی و فراموشی&amp;nbsp;روی اون نشینه. حالا دیگه&amp;nbsp; تصمیم گرفته ام تنها عکس رنگی آلبومم رو قاببگیرم و بالای طاق نصرت شهر خیالم آویزون کنم </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/63"><![CDATA[<P><A href="http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.howies.co.uk/images/cms/blog/handwritting.jpg&amp;imgrefurl=http://farsijok.mihanblog.com/post/category/21&amp;usg=__qmIfNEWBZ6Mh-8zDEauR0jyHaq4=&amp;h=352&amp;w=528&amp;sz=38&amp;hl=en&amp;start=95&amp;zoom=1&amp;tbnid=3kdOq25zAaz-MM:&amp;tbnh=88&amp;tbnw=132&amp;ei=YTi6TvXEI8jMhAf-gtClBw&amp;prev=/search%3Fq%3D%25D9%2586%25D8%25A7%25D9%2585%25D9%2587%2B%25D9%2587%25D8%25A7%25DB%258C%2B%25D8%25B9%25D8%25A7%25D8%25B4%25D9%2582%25D8%25A7%25D9%2586%25D9%2587%26start%3D84%26hl%3Den%26sa%3DN%26gbv%3D2%26tbm%3Disch&amp;itbs=1"><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=right src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSA2HRdiENc81KijxbPuQzP1N3_5XQJBYi61fWHphKBHzZOCHFV5U0aqgBF"></A>&nbsp; <FONT color=#000000>بسم الله الرحمن الرحیم<BR>&nbsp;...تا حالا خیلی ها رو دیده ام و با خیلی هاشون خاطره دارم اما خاطراتی<BR>&nbsp;که با گذشت زمان رنگ ابهام و کهنگی گرفته و تصاویری که مثل عکس<BR>&nbsp;های سیاه و سفید قدیمی سفیر موندگی و رکوده اما اولین و شاید آخرین <BR>&nbsp;عکس رنگی عمرم رو از عزیزی گرفتم که هر از چندگاهی از ترس دشمنی<BR>&nbsp;شب و روز در کنارش بیدار می مونم و مواظبم که غبار تیرگی و فراموشی<BR>&nbsp;روی اون نشینه. حالا دیگه&nbsp; تصمیم گرفته ام تنها عکس رنگی آلبومم رو قاب<BR>بگیرم و بالای طاق نصرت شهر خیالم آویزون کنم و زیرش بنویسم:<BR>بالای سرم عکس تو را نصب نمودم*** یعنی که سر من به فدای قدم تو <BR>یعنی همه عابرند و عبور می کنند، فدای سرت؛ اما اون کسی که مونده <BR>و ان شاء الله برای همیشه می مونه فقط فقط خودتی... </FONT>
<HR>
از ننگ خود به نام تو لب تر نکرده ایم<BR>هر چند غیر نام تو از بر نکرده ایم<BR>از پا فتادگان غمت را بگو که ما<BR>جز سایه فکر بستر دیگر نکرده ایم<BR>چون با رخ تو آینه را هست نسبتی<BR>در حضرتش به یاد تو سر بر نکرده ایم<BR>هر چند درس مظهر و ظاهر نخوانده ایم<BR>شکر خدا پرستش مظهر نکرده ایم<BR>ور مظهر است حـُسن تو، گو باش. زانکه ما<BR>انکار بت پرستی کافر نکرده ایم<BR>مشق ِ صفاست پیشه ما همچو آینه<BR>خاطر ز رنگ خلق مکدّر نکرده ایم<BR>گفتند روی دل به زلیخا نداشته است<BR>یوسف گواه باش که باور نکرده ایم<BR>یوسفعلی میرشکاک 
<P></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تاملی در ضرورت اندیشیدن درباره انقلاب اسلامی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/62"/>
        <published>2011-10-28T10:18:47+01:00</published>
        <updated>2011-10-28T10:18:47+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/62</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>علی رغم علاقه نداشتن به تقسیم رویدادها به قدیم و جدید و تقدیس یا اعلام بیزاری نسبت به جدیدی ها و یا قدیمی ها، علی رغم این بیعلاقگی برای تصویر صورت مساله مجبورم به مساله ای از مسائل کلام قدیم و به عبارت بهتر و دقیق تر به مساله ای از مسائل قدیمی علم کلام اشاره کنم( در قبال مسائل جدیدی در علم کلام) یکی از مسائلی که از قدیم در علم کلام مطرح بوده است مساله «ضرورت شناخت و معرفت» است؛ مساله ای که سعی می شود از خلال آن ضرورت شناخت اثبات و استدلال های گوناگونی برای آن اقامه شود از قبیل استلال به قاعده «و</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/62"><![CDATA[<IMG border=0 hspace=0 alt="" align=left src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRSCJnoBR-uJhwtGQcqhMdhQxODhqCkd-e42KMzCcyhCQnVfNBM7g"><FONT color=#000000>علی رغم علاقه نداشتن به تقسیم رویدادها به قدیم و جدید و تقدیس یا اعلام بیزاری نسبت به جدیدی ها و یا قدیمی ها، علی رغم این بی<BR>علاقگی برای تصویر صورت مساله مجبورم به مساله ای از مسائل کلام قدیم و به عبارت بهتر و دقیق تر به مساله ای از مسائل قدیمی <BR>علم کلام اشاره کنم( در قبال مسائل جدیدی در علم کلام) یکی از مسائلی که از قدیم در علم کلام مطرح بوده است مساله «ضرورت شناخت و <BR>معرفت» است؛ مساله ای که سعی می شود از خلال آن ضرورت شناخت اثبات و استدلال های گوناگونی برای آن اقامه شود از قبیل <BR>استلال به قاعده «وجوب شکر منعم». استدلال و قاعده ای که مدعی است انباشت نعمت ها در برابر چشمان انسان ایجاب می کند شکر و سپاس <BR>خود را تقدیم آستان منعم نعمت ها کند و مراتب خاکساری خود را نسبت به وهاب نعمت ها اعلام کند و این همه متوقف بر شناخت و معرفت نسبت به منعم نعمت هاست. تا اینجا خلاصه ای بود از مساله و استلالی که از قدیم الایام در کتب کلامی مطرح بوده است؛ استدلالی که مانند بسیاری از نظرهای علمی خاستگاه نقد و نظر قرار گرفته و بهانه ای برای جولان های فکری شده است. اما تام یا نا تمام بودن&nbsp; این استدلال به <BR>کنار؛ این استدلال می تواند جرقه ای باشد برای اندیشیدن البته نه اندیشیدن در حوزه علم کلام بلکه بهانه ای برای اندیشیدن در علم الاجتماع و واقعیتی به نام انقلاب اسلامی. در همیشه تاریخ اتفاقی افتاده و اتفاقی می افتد به نام «انقلاب اسلامی» از همان روزی که سنگ بنای ظلم با شهادت هابیل نهاده شد. از همان روزی که ابراهیم در برابر طاغوت نمرودیان خروشید و بهای خروش خود را پرداخت و از همان روزی که در کنار کعبه ایستاد و اذان بیداری را برای همیشه تاریخ فریاد کرد. از همان روزی که موسی در برابر قبطیان ایستاد و گفت: «رب بما انعمت علی فلن اکون ظهیرا للمجرمین» و با پشمینه خود شکوه خیالی فرعون و فرعونیان را به سخره گرفت. از همان روزی که عیسی کم رنگی ارزش ها را دید و برای به پا داشتن ارزشها یاری طلبید «من انصاری الی الله» و این حواریون انصارالله بودند که ندای او را لبیک گفتند «قالوا نحن انصارالله». انقلاب اسلامی همان روزی اتفاق افتاد که یاسر و سمیه سینه هایشان را در برابر ظلم فرو رفتگان در جاهلیت ستبر کردند و خدیجه کبری با مجاهده ای بزرگ، دارایی؛ و بزرگمردی چون ابوطالب آبرو و توانایی خود را به صحنه آوردند و حمزه سید الشهدا کباده غیرت و پاسداری را کشید و حنظله غسیل الملائکة کام را فدای یار کرد. انقلاب اسلامی آن روزی اتفاق افتاد که پیامبرم محمد صل الله علیه و آله به فرمان الهی عِده و عُده را برای مبارزه مهیا کرد «اعدوا لهم ما استطعتم من قوة» و خط بطلان بر هر چه جهل و خرافه کشید و مولایم علی علیه السلام مظاهر شرک را از خانه توحید پاک کرد. انقلاب یا نهضت اسلامی محصور در زمان و مکان خاصی <BR>نیست و خط سیر و جبهه مقاومتی است که در همیشه تاریخ پا بر جا بوده است و تا پایان تاریخ نیز امتداد خواهد داشت «لیظهره علی الدین کله» حال با توجه به عظمت چنین جریانی که اتفاق افتاده و در آینده نیز ادامه خواهد داشت آیا عقل حکم نمی کند که فقط برای مدتی هرچند کوتاه درباره آن بیاندیشیم و جایگاه خود را در این جبهه مقاومت مشخص کنیم شاید امروزمان&nbsp; در شرایط و نعمتی فرو رفته باشیم که&nbsp; خود از آن نا آگاهیم و فرصت استفاده از آن را به تاراج گذاشته ایم. نعمتی که شکر منعم آن را می طلبد و شاید بی اعتنایی به آن جزا و عقابی را به دنبال داشته باشد که عقل ضرورت دفع آن را ایجاب می کند.<BR>البته عقل های عافیت اندیش زحمت چنین افکار تکلیف آوری را به خود نمی دهند و آرمانی و در دسترس نبودن را «حد وسطی» برای نفی اندیشه انقلاب اسلامی قرار می دهند. </FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مهدی نصیری و کم تحملی ها </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/61"/>
        <published>2011-08-25T07:05:39+01:00</published>
        <updated>2011-08-25T07:05:39+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/61</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;مهمان چهارشنبه شب برنامه راز مهدی نصیری بود. حضور نصیری در این برنامه یادآور خاطره ای بود که سال گذشته اتفاق افتاد. ابتدای سال تحصیلی گذشته و به دنبال دغدغه های همیشگی تصمیم گرفتم از آقای مهدی نصیری دعوت کنم تا مباحث جریان تجدد را در جمعی از دوستان مطرح کنند. دوستانی که ناخود آگاه در تضادهای دوران تجدد قرار گرفته بودند و عدم امکان جمع میان گزاره های دینی با مقتضیات عالم جدید آن ها را در دام بی خیالی و دم غنیمتی شدن گرفتار کرده بود. آقای نصیری وقتی جریان های گذشته بر جمع دوستان را شنیدند قب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/61"><![CDATA[<P><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=left src="http://www.google.com/url?source=imglanding&amp;ct=img&amp;q=http://news.veyq.ir/img/m/181899.jpg&amp;sa=X&amp;ei=EDRWTovTAqHY0QGI-aTBDA&amp;ved=0CAQQ8wc&amp;usg=AFQjCNEjm8nWCoWBQuUOZ83yH-kzqPEzLg">&nbsp;<FONT color=#333333>مهمان چهارشنبه شب برنامه راز مهدی نصیری بود. حضور نصیری در این برنامه یادآور خاطره ای بود که سال گذشته اتفاق افتاد. ابتدای سال تحصیلی گذشته و به دنبال دغدغه های همیشگی تصمیم گرفتم از آقای مهدی نصیری دعوت کنم تا مباحث جریان تجدد را در جمعی از دوستان مطرح کنند. دوستانی که ناخود آگاه در تضادهای دوران تجدد قرار گرفته بودند و عدم امکان جمع میان گزاره های دینی با مقتضیات عالم جدید آن ها را در دام بی خیالی و دم غنیمتی شدن گرفتار کرده بود. آقای نصیری وقتی جریان های گذشته بر جمع دوستان را شنیدند قبول زحمت کرده و بنا بر این شد که شبهای جمعه در جلسه دوستان حاضر شده و مباحث خود را ارائه کنند اما این جلسه هر جور بود در اثر رایزنی (بخوانید راهزنی) بعضی از دوستان ادامه پیدا نکرد چرا که گرایش های ضد فلسفی آقای نصیری با دگم های دوستان جور در نمی آمد و بعضی از دوستان حاضر نبودند کسی را تحمل کنند که در حوزه ای از مباحث فکری با آن ها اختلاف نظر دارد. جالب اینکه بعضی که حتی در جلسات دوستانه حاضر نمی شدند از سر احساس وظیفه پیغام می دادند؛ نصیحت می کردند و خطر حضور نصیری را گوش زد می کردند. دوستانی که برای نیامدن مهدی نصیری استدلال می کردند و نه تنها مواضع ضد فلسفی نصیری را برهان خود می دانستند بلکه تا جایی پیشرفت رفتند که دوستی دلیل بطلان نقدهای نصیری بر جریان تجدد و شخصیت پردازی های افراطی از مثل جابربن حیان را مقاله پدرش درباره جابربن حیان برشمرد! مقاله ای که حتی از محتوای آن خبر نداشت و فقط می گفت: حرف آقای نصیری درست نیست چون پدرم مقاله ای 200 صفحه ای درباره جابربن حیان نوشته!! به گمانم اگر دوست عزیزم خجالت نمی کشید به جای هر چیزی می گفت: انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون<BR>جلسه مهدی نصیری تعطیل شد چرا که دگم ها و عقاید آباء و اجدادی، فکر آزاد از پیش فرض های تقلیدی را بر نمی تافت و بر خورد های "یک یا صدی" و&nbsp; "با مایی یا بر مایی" فرصت تجزیه و تحلیل را از انسان می گرفت. افکار ضد فلسفی مهدی نصیری درست یا اشتباه؟ که تا اندازه ای اشتباه، کشاندن این سبک مباحث به جریده و&nbsp; انتشار مجله سمات درست یا اشتباه؟ که اشتباه؛ هیچکدام گناه نابخشودنی ای نبود که تحمل شنیدن را از انسان بگیرد و باعث سرزنش داعی و طرد مدعو شود. حکایت جلسه دوستانه ما رویداد نو ظهوری در صحنه روابط اجتماعی نیست و احتیاج به هیچگونه تحلیل و توجیه پیچیده ای ندارد چرا که نگاه تک ساحتی و ایمان های تقلیدی و کم تحملی ها برای همیشه منشأ چنین شتابزدگی هایی بوده است. همانگونه که مهدی نصیری را محمدرضا حکیمی دانستن از سر شتابزدگی است چرا که اگر برداشت های انتزاعی و در خلأ از عدالت را دلیل عقبگرد حکیمی بدانیم اما نصیری به یمن&nbsp; فعالیت های اجرایی از عواقب انتزاعی فکر کردن در امان است حقیقتی که خود ایشان نیز به آن اعتراف کردند. برداشت کودکانه تضاد نقدهای فلسفی&nbsp;با ایمان به انقلاب نیز جوابی جز خاموشی ندارد. البته امیدوارم آقای نصیری از همفکران سماتی خود در بعضی از افکار تاثیر نپذیرند.در هر صورت اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا<BR></FONT></P><FONT color=#333333>
<HR>
فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولواالالباب/سوره زمر </FONT>
<P></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>رنج های بی اجر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/60"/>
        <published>2011-08-12T18:24:09+01:00</published>
        <updated>2011-08-12T18:24:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/60</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>رنج های بی اجر حکایتی همانند حکایت خر خسته و صاحب ناراضی آن&amp;nbsp; است. حکایت خری که نمی دانیم برای کیست؟ و پی چه کاری رفته؟ اما همین قدر میدانیم که صاحبش از دست او ناراضی است. همان خری که در میان ضرب المثل های ما جا خوش کرده و هر بار که با سختی های بدون نتیجه رو به رو می شویم یادش را زنده می کنیم. رنج های بی اجر از همان هایی است که یاد خرخسته را در ذهنمان زنده می کند و بهانه ای برای مفاهمه با این ضرب المثل فارسی می شود. رنج های بی اجر حکایت همین آداب و رسوم دست و پا گیرماست که رنگ قانون تخلف ناپ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/60"><![CDATA[<P><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=left src="data:image/jpg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wBDAAkGBwgHBgkIBwgKCgkLDRYPDQwMDRsUFRAWIB0iIiAdHx8kKDQsJCYxJx8fLT0tMTU3Ojo6Iys/RD84QzQ5Ojf/2wBDAQoKCg0MDRoPDxo3JR8lNzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzf/wAARCACDAMYDASIAAhEBAxEB/8QAHAABAAEFAQEAAAAAAAAAAAAAAAECAwQFBgcI/8QAPBAAAQMDAQUGAwcDAgcAAAAAAQACAwQFEQYSITFBgQcTUWFxkSIyoRQVQlKSscEjgvAzUxYlQ2Ki0eH/xAAZAQEBAQEBAQAAAAAAAAAAAAAAAQIDBAX/xAAdEQEBAQEAAwEBAQAAAAAAAAAAARECAwQSMSJB/9oADAMBAAIRAxEAPwD3FFCIJRQm5BKKnaHRaq5alsdqz943ehpyPwyTtB9s5QbdFwFx7YNH0eRDV1FY4cqancQersBctce3eMbQtdikd4Oqpw36NB/dB7PkJkeK+cLj2yatqyRTvoqJp4dzBtEdXE/stRTdpOsaaoMzb7USE8WytY9n6SMDphB9TovAbX24XuAtbc7ZRVYHF0RdC4/uF19r7bNOVOG3CnrqF55lglb7t3/RB6ei5+1a001dyBQXqikeeEZlDH/pdgrfBwIyCCORHBBUigHKIJRQiCUUIglFCIJRQiCUREGlvOqrFY5O6ut2pKaXZDu6fJ8ePHZG/wCi5O49sulaTIpjWVruXcwbIPV5C7G9actF9i7u7W+nqd2A57fib6OG8dCvNdQ9iNLLtS6fuL4HHf3NV8bPQOG8dQUGDce3Sd2RbLGxng+pqC7/AMWgfuuXuHa3rCtyI62CjaeVPTtB93bRWq1BofUVg2nXC2ymFv8A14P6kfuOHXC53Z8AqM+46gvl0yLhd66oafwyVDiPbOFrAwA7gAfEBXcYTZ8kFrZTZ8lccWt+YgeqoG1IcM3N/MRvPRBGz5KqOJ0gPdgOxxwVHcg73Fzj5lT3Ef5G+yCCwsJaQAeYByo2VcDA0YDQOanZQWiwEYcMjzC2Nsvt4tJ/5ZdK2lH5YpnBvtwWHhNlB3dr7XtW0OyKiemrmDlUQAE/3MwuttfbnA7Zbd7JNH4yUsweP0uwfqvF8IRjig+lrZ2o6QuGyPvQUrycbNWx0f1I2fqusoq+jrohJRVUFSw/ihkDx7gr5a0/o+/ahcPuu3SyRHjO8bEY/uO49Mr1PSnYzHQSx1V4ukpmac91QkxDPm/5j0woPWuidEAwpQR0TopRBHRFKICIiCETCYQRgHjzXL6h7PtN37afVW9kM7uM9L/Tf1xuPUFdThNyD561L2WVtJemW3T9WytkfTPqS2cCIxsa4N3nOySSd3DgV52adxcQ+UuwcHYcMfRe0drF2qrfXXt1FIY5H0lFRmRvFrHune8D1DQOq8Tc0je3cUF0QsZwaAfFVbKsid7dzhtD6q8yaN//AGnzConCYVwDIyOCbKC3hMK5jkodst4uHogowmyoMoPyjqVQXFxySg6nQmkjq+5S0kdwgpe5YJHh4LnubnGWt543Z3jiF7Xpzsx01ZdiR1L9vqW7++q8OAPkz5R7L5903ep9PXyjutMTtU8gc9ufnZwc3qM/RfWkL2yRMkYctc0OHoVBU1rWNDWgAAYAHJSmEwgImEwgImEwgImEwglFARAREQERCg8k7Q7TNd/+MTA3blo/sM4aOJaxjy7H9r3FeJuavpigphW6h1pTk7pm08PvBj+V83TQuhe6KQYfGSxzTxBBwUGE9qtH0WU9qsOaghj3MOWuI8sq+yrI3PZnwIWMpCKvuqHuyB8I8AqOeVQFUqitSqRwVQQZFvjbNcKWF4y2SdjHDyLgP5X2CAGjAG4bgF8jaehdUagtkMfzvrIWj9YX10oCIiAiIgIhOBknCsSVUbPxbR8ApovotdLXn8JDR5byscXF7DnJcByJ4qfUXG6CK1TzNmibJGctci0i4iIgKHkNaSSABxJ5KVg3miNyt89D3skLJ4yx8kZwQDxA6IPMuzPWEd77R9UxNkHc1hbJS53bTYvgyPVpB6Lju1azi3asqqiFmKascZW+Tz8499/Vd/ZuyeGy6lhu1DcHxiBrRE0N3tIBB9QR/Kv9o1g+8YHte3cTtMf+U+P+eKDwJ7VZe1bKuo5qOd0FQ3D2+x8wsJ7UGG4YVKyHtVhwwgkKpUqVRWFVlUjgthaLXNdKlsUTSGZ+N+M7P/1B13Y3YpLprCnrXsP2S3kyueeDpMfA0eeTnovo4cFwfZ3aY7dSxxQM7uKMZPmTxJPiV2slXEz8WT5KaL6oklZEwvkc1jG7y5xwB1WBNcuTQB5lcZrPTlPqWFznVNRFUgfATK50WfAsJxjzGD6rHXefjp4+J11J1cjvBXU7oxJHK2RjhlrmHII8jwViW4/kAHmvAbLebrpC5PppA7uo5NmekcfhPiW+BxvBHHqvWYK6Orp46iB21FKwPaRzB3hc+fN9PX7fo9evl3eb+Vt5q1zvmOViyVRPNYRe53BRgkEk7hxKu15Mi+6pPirRkc7xWDJcKZjiyEvqZPywDax6u4K/bKuR9Vs1VLDjPwxCUuePUAKSWprp9Pbf2N5f8pednP1RZ9MQYW4jMY5NxjCLtPxhdUqMJhUSijCYQSrFVTR1URjlGQfor2Ewg851XoFlcxzmRh45FvzNXll40RdKF7u6Z3zPDg4fwV9M4VmekgqBiaJj/UIPkaqoqmncRPTyxkfmYVgytHivqq7Wex08YkqoiwOOAGDJJ9FqX6ZsUzRJHHtsdvzgb1LYY+ZwRjiPdbK12S63eQMtlvqqknnHES3q7gPdfRNPYbHRu2orbTF4/FIwOK2DqrZbstIDRwaBgBZ+o18vILH2S3WoLZLzPDRx/wC213eP643D3Xolo0laLRExrGvmLR+L4Rn0C2b6gnmrTpXHms3tcZ3fsjbsxgNb4AYViSpJWN8RUiMnks7aqp05Kt7TncldEWAS4gAcTngrArI3y9xRxvq5vywjcPU8FcpuPOu1GFsVzo527pJoSH+ey7cfrhdPpCeKk0nb3VsrIy6NxaHHeWlxxgceGFt6js7jv1xFw1DNIA1gZFSQPw1jRk73cSSSV1Vv03aLeGimoYgWgAOeNsjHmVnjxf1bXu8/uTv1uPDP8cnFU1ld8Nqt8sjeUr24b/A+qy4tKXKtIfcqljR/tk7WP7Rhv7rtgMKV2nOPm60dJpeggaBN3k+B8r3Yb+kYC21PTQUzAynhZE38rGgBXkWgREQQiIgIiICIiAiIg5zVkYkMAd8uy7d7LQ0E5he6MEhhPDwPius1FD3lEJAMmN2/0P8AgXIPZs1bccH7lz6jUbB0jiqQC7xV+KLbY044hX2wgeCzjTDEWVebT+SorLlR0J2JXh0vKJg2ne3LqsB1Xc64htPGKON24Ejakd6eHT3VkTWxnkpqRgdUytjB4ZO8+g4lYP3nNUvEVtpHPJ4Pkbx9Gj+SFn23Spe/vq1zg48S87UjvU8l01JRU9GzYp4wwczzPqVqcprm6PTNTVkS3mpeRnIhYcY9tw/zeulpKOno4hFSwtiZ4NHH1V9FvGRERAREQEREEhFARARFKCEUoghFKIIRSiC3KxskbmPGWuGCuMudI+jqhG7eB8TXY4tyu2Kwbta6a6Qd1UtO7ex7TgtPl/6Us1ZXLPu1PSxNibtTzgYMUW/B8CeAWO5l0uAHfyfY4XH/AE4s7Th68T0wugpNPimxHC2ONo4v4k+i29NRQ05y0bT+b3bysyLrnbVptkWHCIQg8XPGXnpy6roqWjgpf9JnxHi8nJPVZAUrUjOoRSiohFKIIRSiCEUoghFKIICKUQQiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIiAEREH/2Q==">رنج های بی اجر حکایتی همانند حکایت خر خسته و صاحب ناراضی آن&nbsp; است. حکایت خری که نمی دانیم برای کیست؟ و پی چه کاری رفته؟ اما همین قدر میدانیم که صاحبش از دست او ناراضی است. همان خری که در میان ضرب المثل های ما جا خوش کرده و هر بار که با سختی های بدون نتیجه رو به رو می شویم یادش را زنده می کنیم. رنج های بی اجر از همان هایی است که یاد خرخسته را در ذهنمان زنده می کند و بهانه ای برای مفاهمه با این ضرب المثل فارسی می شود. رنج های بی اجر حکایت همین آداب و رسوم دست و پا گیرماست که رنگ قانون تخلف ناپذیر به خود گرفته و هر چند مقنن آنها را نمی شناسیم اما تکلیف اجرای آن را مشتاقانه به عهده گرفتیم و از ترس نظارت محسوس و نا محسوس افواه و قضاوت نگاه های سنگین مردم روزگار خیال تخلف از آنها را حتی به ذهن خود راه نمی دهیم. رنج هایی که زندگی های ساختگی و تصنعی مان به دنبال می کشد و ما بدون چشم داشتی به پاداشی ماورای رنج خستگی، آنها را به جان خریده ایم. آداب و رسوم و خرافاتی که هیچ منشا عقلی، نقلی یا عقلائی ندارد و برآمده از ولنگاری های فکری است. انگاره های ول و رهایی که فرصت پرداختن به معنی زندگی را پیدا نکرده اند و حتی برای زمانی کوتاه، رنج پرداختن به متن زندگی را به خود نداده ؛راه ترکستان را پیشه کرده و از رنج خراجات شهر گریخته* اما گرفتار بارکشی غول بیابان شده اند. رنج های بی اجر همان "اصر" یا بارهای طاقت فرسا و "اغلال" یا زنجیرهایی است که پیامبرم آمده است تا آنها را از پای بشر باز کند و سنگینی آنها را از دوش بشر بردارد** پیامبری که بدون هر گونه تصنعی در زندگی و بی اعتنا به قانون های بی بنیان روزگار آمده است تا رنج های بی اجر را از دوش بشر بردارد؛&nbsp; بی واهمه تکلف نداشتن و تصنعی زندگی نکردن خود را اعلام می کند***؛ تبر بر هر چه شخصیت پوشالین و کاذب فرو می آورد و با بی اعتنایی و همرنگ نشدن با عادات بی پایه نه تنها رسوا نمی شود بلکه آنها را به رسوایی می کشد. تکلف همان چیزی است که زندگی را به بازیگری تبدیل می کند و نخود سیاهی است که طفلان هر چند پیر را به خود فریفته است. تکلف همان تکلیف های نانوشته اما راسخی است که ریشه در جاهلیت انسان دارد و رساله عملیه ای است که هیچ منطقة الفراغی برای مومنین به&nbsp;آن باقی&nbsp;نگذاشته و حتی ساحت علم این ابزار رشد و&nbsp; شکوفایی را تسخیر کرده است.&nbsp; <BR>چنانکه حضرت صادق علیه السلام می فرمایند: من العلماء من یضع نفسه للفتاوى و یقول سلونی و لعلّه لا یصیب حرفاً واحداً و اللَّه لا یحبّ الْمُتَكَلِّفِینَ فذاك فی الدّرك السّادس من النار گاهی کسی کوس علم می زند و دیگران را به پرسش دعوت می کند در حالی که حتی کوچکترین بهره ای از علم نبرده است و از آنجایی که خدا انسانهایی باشخصیت های کاذب و ساختگی را دوست ندارد، جایگاه چنین انسانی در قعر جهنم است. وای بر جامعه مدرک محور ما که علم را با عناوین می شناسد؛ مشوق چنین زندگی بازیگرانه ای است و در جهنمی که با تکلف برای خود ساخته میسوزد.</P>
<P>*هر که گریزد ز خراجات شهر _ بار کش غول بیابان شود<BR>**یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم(اعراف)<BR>***ما انا من المتکلفین(ص)</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>به دنبال رنج </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/59"/>
        <published>2011-05-02T08:21:04+01:00</published>
        <updated>2011-05-02T08:21:04+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/59</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>انسان چه بخواهد و چه نخواهد سراسر زندگی اش لبریز از رنج است تا جایی که حتی همین رفاه نسبی که در افق آرمان شهر عده ای قرار دارد از میان سنگواره ها می گذرد و در آخر نیز بهشت موعودشان به بی هویتی می رسد. زندگی جولانگاهی است برای تضادها ؛ تضادهایی که رنج محدودیت را به دنبال دارد و رنج هایی که فارغ از مهر و قهر انسان او را در میان گرفته است. رنج فرزندی است که از مادر روزگار زاییده شده تا عصای دستی باشد برای ایستادن و رفتن.از میان رنج ها شاید سخت ترین و در عین حال مفیدترین رنج ها رنج تحقیر باشد. دیگرا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/59"><![CDATA[<P><FONT color=#000000><IMG style="WIDTH: 152px; HEIGHT: 158px" height=159 alt="به دنبال رنج " hspace=0 src="http://www.google.com/url?source=imgres&amp;ct=img&amp;q=http://img.tebyan.net/big/1389/07/1441521101591292191249015912074842186411228.jpg&amp;sa=X&amp;ei=rKO-TbGpLcTrOZyi_dsF&amp;ved=0CAQQ8wc4Bg&amp;usg=AFQjCNHkLcwxW6Fiip7PYrhXex6s5cpJSQ" width=177 align=left border=0>انسان چه بخواهد و چه نخواهد سراسر زندگی اش لبریز از رنج است تا جایی که حتی همین رفاه نسبی که در افق آرمان شهر عده ای قرار دارد از میان سنگواره ها می گذرد و در آخر نیز بهشت موعودشان به بی هویتی می رسد. زندگی جولانگاهی است برای تضادها ؛ تضادهایی که رنج محدودیت را به دنبال دارد و رنج هایی که فارغ از مهر و قهر انسان او را در میان گرفته است. رنج فرزندی است که از مادر روزگار زاییده شده تا عصای دستی باشد برای ایستادن و رفتن.<BR>از میان رنج ها شاید سخت ترین و در عین حال مفیدترین رنج ها رنج تحقیر باشد. دیگرانی که آگاهانه با ناخودآگاه ضعف ها، ناتوانی ها و قدم های کوچک را علتی برای بی اعتنای و پوزخند به حساب می آورند و تنگ نظری و چشم های کوچکشان فرصت رشد و پرورش استعدادها را از دیگران می گیرد، همان کسانی هستند که رنج تحقیر را بر انسان تحمیل می کنند. تحقیر هر چند جانمایۀ عده ای را می گیرد و آن ها را به تعطیلی می کشاند اما برای عده ای دیگر سکوی پرواز است چرا که همین رنج تحقیر می تواند دستمایه ای برای تلاش بیشتر و گاهی نیز بهانه ای برای جلب امدادهای غیبی باشد. اگر خدای انسان رنجور خود را در کنار انسان دل شکسته می داند و قوت قلبی برای دل شکستگان است"انا عند القلوب المنکسرة" انسان دل شکسته از تحقیر خدایی دارد که می تواند با امداد غیبی خود انسان از چشم&nbsp;ها&nbsp;افتاده را در دل ها بزرگ کند و اینگونه است که تحقیر نه تنها انسان را حقیر و کوچک نمی کند بلکه بهانه ای برای بزرگی و بزرگواری ها می شود. <BR>هر چند اغلب انسان ها از رنج فرار می کنند و خماری و تخدیر را بر مقاومت مردانه با رنج ترجیح می دهند اما عده ای نیز هستند که استقبال از آن را بر زبونی فرار و گرفتاری در اوهام ترجیح می دهند؛ سختی راه رنج را به بهای گشایش بی انتها برای خود هموار می کنند و آنقدر به مقصود از رنج ایمان دارندکه به دنبال آن می دوند و سعی می کنند در "من یزید رنج"* آن را در انحصار خود درآورند و بار رنج خود را سنگین کنند. و شاید همین نگاه به زندگی آمیخته با رنج، عده ای را انگیخته تا اینگونه بگویند:"صوفی انصاف می دهد ولی انصاف نمی خواهد."چرا که رنج بی انصافی دیگران و قبول رنج انصاف به دیگران را در متن زندگی می دانند و با همین نگاه، رنج اختیاری انفاق و ایثار معنی پیدا می کند.<BR>داستان زندگی در رنج همین جا به پایان نمی رسد و بر خلاف ابتدای راه که انفاق و ایثار و گذشت مشحون از رنج است، در ادامه، وقتی که "ایمان به غیب رنج" تمام وجود انسان را پر کرد و ارمغان عشق را در وجود انسان نشاند دیگر «من» ی نمی ماند تا رنج به سویش سرازیر شود و رنجش را به دنبال خود بیاورد. هر که عاشق پیشه تر بی خویشتر///&nbsp;هر که او بی خویشتر درویش تر. <BR>استقبال از رنج های اختیاری برای نا آشنایان عجیب و بی توجیه است و ملامت ها و زخم زبان ها را بر می انگیزد و غرولند کم ظرفیت ها را به دنبال دارد اما حافظ جواب همه این بی مهری ها و کج اندیشی ها&nbsp;را&nbsp;اینگونه به مخاطب خود تعلیم می دهد:&nbsp;وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم///که در طریقت ما کافری است رنجیدن. <BR>داستان رنج گوشه ای از قانون روزگار است که می تواند <FONT color=#ff0000>الف</FONT> غرور و خودخواهی را <FONT color=#ff0000><FONT color=#33cc00>تا نون</FONT> </FONT>شدن بکشاند و او را موحدانه واله اله کند(نقطه نون). 
<HR>
* در معرفت بکوش که در من یزید عشق&nbsp;/// اهل نظر معامله با آشنا کنند<BR>
<HR>
-فرار یا استقبال از رنج <BR>-رنج های اختیاری<BR>-توصیه مرحوم نخودکی به آخوندملاعلی همدانی: مرنج و مرنجان<BR>-البلاء للولاء<BR>-لیبلی المومنین منه بلاء حسنا <BR>-اگر با من نبودش هیچ میلی&nbsp;&nbsp; چرا ظرف مرا بشکست لیلی <BR>-لقد خلقنا الانسان فی کبد آیه ای آَشنا و مطرح در فضای انقلاب و قبل از آرمان توسعه</FONT> 
<P></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>در مصاف رنج</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/58"/>
        <published>2011-04-24T06:18:09+01:00</published>
        <updated>2011-04-24T06:18:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/58</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>گفتن از رنج به معنی افسردگی و رسیدن به بن بست ها نیست چرا که حتی بن بست های روزگار ،آموزگار پرواز هستند و مربی اراده ها. بن بست هایی که اگر پا را می گیرند، بال را هدیه می دهند و صعود را قرین امتداد می کنند. هر چند رنج برای انسان جزئی از زندگی است اما برای انسان های افسون زده ای که زندگی را در آرمان رفاه می بینند باید قسم یاد کرد و تمام مقدسات را برایشان به تصویر کشید و قداست آنها را دستاویزی برای اثبات توهم آلوده بودن آرمان رفاه قرار داد. از اینرو این خدای انسان است که برای او که&amp;nbsp; قسم می خو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/58"><![CDATA[<P><FONT color=#000000><IMG style="WIDTH: 222px; HEIGHT: 173px" border=0 hspace=0 alt="در مصاف رنج" align=left src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRZgOsECZk0XBj_bKQqQd-iC4b1T61TEPaJvfq7z5HEimic2OuD" width=247 height=190>گفتن از رنج به معنی افسردگی و رسیدن به بن بست ها نیست چرا که حتی بن بست های روزگار ،آموزگار پرواز هستند و مربی اراده ها. بن بست هایی که اگر پا را می گیرند، بال را هدیه می دهند و صعود را قرین امتداد می کنند. هر چند رنج برای انسان جزئی از زندگی است اما برای انسان های افسون زده ای که زندگی را در آرمان رفاه می بینند باید قسم یاد کرد و تمام مقدسات را برایشان به تصویر کشید و قداست آنها را دستاویزی برای اثبات توهم آلوده بودن آرمان رفاه قرار داد. از اینرو این خدای انسان است که برای او که&nbsp; قسم می خورد و قداست سرزمین پیامبرش محمد و شکوه پیامبرانی چون ابراهیم و اسماعیل را به انسان فریفته رفاه یاد آور می شود تا شاید عظمت چنین سوگندی شست و شویی باشد برای چشمان پر از آرمان رفاه. "چشمها را باید شست " "لااقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد و والد و ما ولد" خدای انسان قسم می خورد و این همه عظمت را بهانه ای قرار می دهد تا بنده او باور کند که رنج نه تنها مهمان ناخوانده ای برای زندگی نیست بلکه بستری است برای زندگی و پیکره ای است که انسان در آن زندگی می کند "لقدخلقنا الانسان فی کبد" مطمئن باشید که انسان را در رنج آفریدیم. رفاه خواب خوشی است که گاهی سنگینی خود را بر چشمان انسان تحمیل می کند و هر چند گاهی رویایی بودن آن آشکار می شود اما آنقدر شیرین است که ترجیح می دهد حتی پس از بیدار شدن، چشمهایش را ببندد تا شاید بتواند گوشه هایی از آن را به یاد بیاورد. زندگی با رنج است و انسان در میان رنج بزرگ می شود و رنج شوکرانی است که در سرنوشت انسان نوشته شده است&nbsp; و با خیال و آرزو پا از زندگی بیرون نمی کشد. رنج ناشی از محدودیت است ؛ محدودیت ریشه در تقدیر دارد و تقدیر برای مقتدری است که می بیند و با تقدیر، محدودیت و رنج ، محک می زند. اما انسانی که دستهای تقدیر را نمی بیند و ارزش رنج را درک نکرده، مغرورانه در رنج دست و پا می زند و گمان می کند که می تواند از محدودیت رها شود "ایحسب ان لن یقدر علیه احد" انسان خواب بین که با آرمان رفاه زندگی می کند و وسیله ها را به جای هدف نشانده و به سرمایه های عاریه ای و بیرون از هستی خود ایمان آورده است هنگامی که با کاستی ها رو به رو می شود فریاد بر می آورد و حتی تا آنجا پیش می رود که خروار ها فلسفه پوچی برای زندگی می بافد. چنین انسانی اگر مرام اهل ظاهر را نیز نقاب خود کرده باشد و به حکم قانون دینداری های مرسوم گوشه ای از تعلقات را از خود باز کرده باشد اما همین مقدار رنج و فاصله گرفتن از خیال آرمان رفاه برای او آزار دهنده است و او را به فریاد می آورد "یقول اهلکت مالا لبدا" چه بسیار سرمایه و مال که نابود کردم. او دارایی و سرمایه را در بیرون خود دنبال می کند ، رنج را مانعی برای زندگی&nbsp; و رفاه را آرمان آن تلقی می کند و با این حساب رنج های کوچک نیز می تواند او را به ستوه در آورد. انسانی که زحمت درک فلسفه رنج را به خود نداده، همیشه نیمه خالی لیوان را می بیند و دگم هایش اجازه نمی دهد که نگاهی به بالا بیاندازد و با نگاه به خدای محدودیت و رنج که در انتظار بزرگی انسان&nbsp; است تسکینی برای خود بیابد "ایحسب ان لم یره احد"؛ همان خدایی که انسان را در مسیر رنج قرار داد تا با دست و پنجه نرم کردن در آن برای رسیدن به او بزرگ شود، همان خدایی که راهنمای او شد و سرمایه هایی نه عاریه ای و در بیرون بلکه در درون او قرار داد تا در میان رنج ها استوار بایستد و گام به گام به سوی او رود. خدا برای انسانی که به ستوه آمده است و فقط کمبودها را می بیند نعمت ها و دارایی ها را گوش زد می کند و ابزار تشخیص، چشم ها را به یاد انسان می آورد. چشم هایی که اگر خواب آلود نباشند می توانند شناسای حقیقت باشند و با نگاه به کوتاهی رنج ها آن ها را برای انسان هموار کنند "الم نجعل له عینین" <BR>خدا به انسان فریفته رفاه ، دارایی زبان را یاد آور می شود و بهانه آموزش و آموختن راه تلاش در میان رنج را به انسان گوش زد می کند "و لسانا و شفتین". چشم و زبان این هر دو وسیله ای هستند برای آموختن و رفتن اما خدای انسان باز هم به همین مقدار راضی نمی شود و برای پیمودن مسیر رنج انسان را یله و رها نمی گذارد و راه را نیز به او نشان می دهد "و هدیناه النجدین" وای از دست انسان که باز هم خیالات به سراغش آمده و افسانه رفاه در گوشش می خواند و نمی گذارد زندگی را باور کند. زندگی با رنج است ؛ برای همه ؛ چه مومن و چه کافر؛ اما در مصاف رنج حساب مومن از کافر و حتی ضعیف الایمان جداست. ایندو در برابر رنج ها میبرند و به زندگی پشت می کنند و حاضر نیستند گردنه های صعب العبور و رنج های اختیاری را در مسیر خود قرار دهند "فلا اقتحم العقبة و ما ادراک ما العقبة" همان گردنه هایی که عبور از آن ها به بهای ریختن بارهای اضافی است و بریدن رشته تعلقات است؛ کسی که شوکران رنج را باور ندارد نمی تواند این گردنه ها را طی کند و نمی تواند رنج های اختیاری را به قیمت رهایی و همراهی دیگران تحمل کند "فک رقبة" و نمی تواند رنج فراموشی لذت ها و فراموشی عاقبت اندیشی های خودخواهانه را برای دست گیری از دیگران به خود بقبولاند "او اطعام&nbsp; فی یوم ذی مسغبة"گردنه های سخت برای انسان های بزرگ است؛ انسانهایی که حتی در تنگناهای سخت از رنج واهمه ای ندارند و حتی لقمه از دهان خود می گیرند و در دهان آَشنا "یتیما ذا مقربة" و غریب خاک آلود از رنج زندگی قرار می دهند " او مسکینا ذا متربة" رنج ها آسان و گردنه ها هموار می شوند فقط باید حرکت کرد و به استقبال آنها رفت ولی ایمان به خدای شریعت و مددرسان در کشاکش نبرد با رنج ها و یاد آوری مسیر رنج و مقصود از رنج و حقیقت آن، شرط طریقت است "ثم کان من الذین آمنوا" شریعتی که صبر در مسیر رنج "و تواصوا بالصبر" و نازک دلی و تحمل رنج برای رنج گشایی از دیگران را توصیه می کند"و تواصوا بالمرحمة"&nbsp; و مژده وصول به حقیقتی را می دهد که بهای آن تحمل شدائد و رنج هاست.هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. "اولئک اصحاب المیمنة" و هر که افسون زده به دنبال فرار از سختی های و محدودیت باشد ، سر در گم در میان عذاب رنج باقی می ماند "والذین کفروا بآیاتنا هم اصحاب المشئمة" و این بار از آنجایی که سرمایه ها را از دست داده راهی برای رهایی ندارد "علیهم نار مؤصدة"</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شطح واره ای از سر... </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/57"/>
        <published>2011-03-11T10:35:25+01:00</published>
        <updated>2011-03-11T10:35:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/57</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;دوست دارم شطح بنویسم؛ خیلی وقته که شطح ننوشته ام. هر بار که قصد می کنم شطح بنویسم ناخودآگاه جدی و خشک و هدفدار از آب در میاد. چقدر بچگی خوب بود؛ وقتی که به راحتی و بدون هیچ باز خواستی شطح می گفتم و شطح می نوشتم. شاید این موبایل لعنتی باعث شد که از این فضاهای ذهنی فاصله بگیرم ؛ وقتی که وسیله ای دم دست باشه و آدم بتونه خیلی سریع و بدون هیچ فکری هر چی به ذهنش میرسه انتقال بده فرصتی برای کنکاش با واردات ذهنی باقی نمیمونه. همون وارداتی که آدم گاهی برای صیانت از اون ها سعی میکنه در قالب شطح و به</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/57"><![CDATA[<P><IMG style="WIDTH: 245px; HEIGHT: 170px" border=0 hspace=0 alt="" align=left src="http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQIuSOHYNbogx7y18PZWq8h3ASnVBdFv-ellcUZgYP6e9eKHdLy1A" width=265 height=177>&nbsp;<FONT color=#000000>دوست دارم شطح بنویسم؛ خیلی وقته که شطح ننوشته ام. هر بار که قصد می کنم شطح بنویسم ناخودآگاه جدی و خشک و هدفدار از آب در میاد. چقدر بچگی خوب بود؛ وقتی که به راحتی و بدون هیچ باز خواستی شطح می گفتم و شطح می نوشتم. شاید این موبایل لعنتی باعث شد که از این فضاهای ذهنی فاصله بگیرم ؛ وقتی که وسیله ای دم دست باشه و آدم بتونه خیلی سریع و بدون هیچ فکری هر چی به ذهنش میرسه انتقال بده فرصتی برای کنکاش با واردات ذهنی باقی نمیمونه. همون وارداتی که آدم گاهی برای صیانت از اون ها سعی میکنه در قالب شطح و به تعبیری چرندگویی بریزتشون. وقتی فکر می کنم ممکنه با شطح نوشتن مورد ملامت دیگران قرار بگیرم ، پشیمون میشم و میگم بی خیال نوشتن. پارادوکسی که گرفتارشم اینه که دوست دارم تو وبلاگ بنویسم و از طرفی هم حال و حوصله نق و نوق همون چندتا رفیقی که به وبلاگم سر میزنن رو ندارم. میخواستم یه وبلاگ دیگه بزنم؛ وبلاگی که بتونم در اون غریبانه بنویسم و بوسیله اون به خودم کمک کنم و حرفهای نگفتنی رو به ابتذال گفتن بکشونم. نمیدونستم اسمش رو چی باید بذارم. هیچ اسمی اشباعم نمی کرد و نمیکنه. هر اسمی انتخاب میکنم می بینم توانایی نداره تمام اون چیزی رو که در ذهن منه بازگو کنه؛ اسم های محدود برای تصویرهای در اندر دشت و اعصاب خرد کن! آه که چقدر زندان کلمات آزار دهنده است! من&nbsp; و تو در سکوت با هم فریاد میکردیم(ع ص).توی خلاء زندگی نمی کنم خیلی واقعی زندگی کردن آدم رو به اینجا میکشونه. معلم سر کلاس می پرسید: شما چقدر در روز کار می کنید؟ هر کسی یه چیزی میگفت؛ اما خودش برگشت و گفت: من تمام بیست و چهار ساعت رو کار میکنم؛ من زندگی میکنم. زندگی خیلی از آدم های مثل من مردگیه نه زندگی. بقول ارمیای بیوتن همه زندگی می کنن تا <FONT color=#000000>بمیرن اما </FONT>امام به ما یاد داد که بمیریم تا زندگی کنیم. سالهای اول دهه هشتاد وقتی میخواستم تاریخ رو خیلی سریع برای خودم وجب بزنم، اینطور مینوشتم: دهه پنجاه؛ دهه شصت؛ دهه هفتاد؛ انقلاب؛ جنگ؛ قطعنامه؛ امام رفت؛ سازندگی؛ دوم خرداد؛...نوبت دهه هشتاد که می رسید نگران تموم شدنش بودم اما خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردم تموم شد؛ فقط به اندازه انگشتهای دو تا دست ازش باقی مونده. آخرهای سال تحصیلی که میشد میدیدم سال تموم شده، می گفتم عیبی نداره، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس( ما فات مضی مضی و ما سیاتیک فأین***قم فاغتنم الفرصة بین العدمین=بیتی منسوب به حضرت امیر که اینگونه نصیحت می کنند: آنچه گذشت، گذشت و آنچه در آینده است نقد نیست، بلند شو و فرصتی که بین این دو است را غنیمت شمار) اما حالا چی؟ بچه ها بزرگ شدن؛ بزرگ ها پیر شدن و پیرهامون...به حرمت و شرف لااله الا الله. مثل اینکه روزگار به هیچ کس وفا نمیکنه و شاید هیچکس به روزگار وفا نمیکنه. روی قبرم بنویسید مسافر بوده است*بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بوده است* بنویسید زمین کوچه سرگردانی است* که در این معبر پرحادثه عابر بوده است. هر چند هنوز سر قبر شهدا رفتن صفا داره اما مثل اینکه قدیمترها با صفاتر بود؛ وقتی که هنوز خیلی از پدرهای شهدا زنده بودند و مدرسه شاهدمون پر از فرزندهای شهدا بود. فرزند شهیدهایی که هنوز قواعد زندگی رو یاد نگرفته بودندو...چقدر شام غریبان های قدیم باحال بود؛ مثل اینکه سر قبر شهدا رفتن جز اعمال وارد در اون شب بود. دوست دارم شطح بنویسم. دوست دارم دق دلی تمام فرصت هایی که از دست رفت، تمام روزهای ابری و با صفایی که بدون استفاده طی شد، تمام آدم هایی که روزگار نذاشت ببینمشون و اگر دیدمشون نشد ازشون استفاده بکنم ، دوست دارم دق دلی همشون کاغذ سیاه کنم. دوست دارم تمام وجودم فریاد بشه و برای یک بار از پنجره تنگ و باریک دنیا عبور کنم. دوست دارم صدام دوباره زنده بشه و بشه دیکتاتور عراق و بیاد و عکسشو بذاره لب اروند به سمت ایران. وای که چه حالی به آدم دست میداد. اون موقع اروند رفتن یه معنی دیگه ای داشت. هنوز هم با حاله. خیلی خیلی. خدایا! خودت قسمت کن. دوستدارم زلزله بیاد و تمام شیشه هایی که به در و پنجره های ساختمونهای دوکوهه چسبوندن بریزه و هرچی کار سمبولیک و تصنعی توی محیط دوکوهه کردن دود شه بره هوا. دوست دارم فرشهای سجاده ای جدید دوکوهه محو بشه و در یک حرکت تضعفی همون موکت های زهوار در رفته قدیمی برگرده سرجاش. خوش به حال بچه هایی که این ایام میرم روی همین فرشهای سجاده ای جدید. کاچی به از هیچی. کاشکی میشد شطح گفت اما حدیث نفس نکرد. اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک و موهوماتک و خیالاتک و آرزوهای بلندت و تاسف بر گذشته ات. کاشکی می شد شطح نوشت اما بدون درد فراق (نوستالژی). همین حس لامذهبه که آدم رو درباره بدعت ها به شک میندازه. وقتی با بدعت ها مخالفت میکنم میگم نکنه&nbsp;به جای واقعیت دارم تحت تاثیر این حس قضاوت می کنم؟ سیر نمیشم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم تمام اسم هایی که توی ذهنمه رو برای یکبار هم که شده بنویسم؛ تموم اسم هایی که مثل یه سیاه مشق گوشه ذهنم تلنبار شده. اسمهایی که هرکدومشون چند وقت یکبار سر بلند می کنن و یادآور بزرگی و فضلیتی میشن. اسمهایی که آنقدر بزرگ و زیاد هستند که میتونن بهترین دلیل برای مجرد بودن ادراک باشن. کاشکی میشد باز هم شطح بنویسم.شاید ادامه دادم.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>پیرم وگاهی دلم یاد جوانی میکند <BR>بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند <BR>همتم تا میرود سازغزل گیرد بدست<BR>طاقتم اظهار عجز وناتوانی میکند <BR>بلبلی درسینه مینالد هنوزم کاین قفس <BR>با خزان هم آشتی وگل فشانی میکند <BR>ما به داغ عشق بازیها نشستیم وهنوز <BR>چشم پروین هم چنان چشمک پرانی میکند <BR>نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز <BR>با همان شورونوا دارد شبانی میکند <BR>گرزمین دود هوا گردد همانا آسمان <BR>باهمین نخوت که داردآسمانی میکند <BR>سالها شد رفته دم سازم زدست اما هنوز <BR>در درونم زنده است وزندگانی میکند <BR>با همه نسیان تو گوئی گز پی آزارمن <BR>خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند <BR>بی ثمرهر ساله در فکر بهارانم ولی <BR>چون بهاران میرسد با ماخزانی میکند <BR>طفل بودم دزدکی پیرو علیلم ساختند <BR>آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند <BR>می رسد قرنی به پایان وسپهر بایگان <BR>دفتر دوران ما هم بایگانی میکند <BR>شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید <BR>ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند </FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>وجیزه ای اندر مضرات ساعت!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/56"/>
        <published>2011-03-09T15:05:54+01:00</published>
        <updated>2011-03-09T15:05:54+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/56</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>صرف نظر از اینکه چه کسی و در چه زمانی اولین ساعت را اختراع کرد و انسان ها پیش از رواج زمان سنج هایی به سبک امروزی از چه نوع زمان سنج هایی استفاده می کرده اند؟؛ صرف نظر از تمام اینها به نظرم نگاه خشک و تک بعدی ما به ساعت باعث شده نتوانیم ماهیت زمان سنج های امروزی را تشخیص دهیم و از آنجایی که همیشه تسلیم جبر ناشی از ابزار بوده ایم(دترمینیسم تکنولوژیک)&amp;nbsp;نتوانسته ایم قضاوت بی طرفانه ای درباره ابزار و به طور مشخص همین ساعت داشته باشیم. اگر چنانچه کسی از گوشه ای سر بلند کند و درباره زندگی ابزاری م</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/56"><![CDATA[<P><IMG style="WIDTH: 177px; HEIGHT: 126px" border=0 hspace=0 alt="" align=left src="http://www.google.com/url?source=imgres&amp;ct=img&amp;q=http://deltangihayeadami.persiangig.com/image/zaman.jpg&amp;sa=X&amp;ei=i8h3TfaBL8qztwfdjsiWBg&amp;ved=0CAQQ8wc4ogE&amp;usg=AFQjCNG2CB2FXoLAEyEwuf6VaIXh8Mx4hQ" width=300 height=227><FONT color=#000000>صرف نظر از اینکه چه کسی و در چه زمانی اولین ساعت را اختراع کرد و انسان ها پیش از رواج زمان سنج هایی به سبک امروزی از چه نوع زمان سنج هایی استفاده می کرده اند؟؛ صرف نظر از تمام اینها به نظرم نگاه خشک و تک بعدی ما به ساعت باعث شده نتوانیم ماهیت زمان سنج های امروزی را تشخیص دهیم و از آنجایی که همیشه تسلیم جبر ناشی از ابزار بوده ایم(دترمینیسم تکنولوژیک)&nbsp;نتوانسته ایم قضاوت بی طرفانه ای درباره ابزار و به طور مشخص همین ساعت داشته باشیم. اگر چنانچه کسی از گوشه ای سر بلند کند و درباره زندگی ابزاری ما کوچکترین خدشه ای وارد کند محکوم به واپس گرایی و در بسیاری از مواقع با پوزخند و نگاه عاقل اندر سفیه ما رو به رو می شود. درباره همین ساعت اگر کسی از راه برسد و بخواهد علامت سوالی بر روی آن قرار بدهد، در نگاه ما کسی است که بار سنگین حماقت و نادانی خود را به دوش می کشد و اگر خداوند بخواهد و دلمان به حال کج فهمی او بسوزد برایش قصائدی در مدح زمان و عمر و نظم می سراییم و در آخر اختراع ساعت را به عنوان یگانه عامل سنجش وقت و التزام به آن را تضمین کننده نظم جا می زنیم. غافل از اینکه نخوت و غرور آنچنان سراسر وجودمان را فرا گرفته است که گمان می کنیم در نقطه اوج تاریخ هستیم و پیشینیان ما بهره ای از زندگی، نظم و استفاده از فرصت ها نداشته اند واین ما هستیم که توانسته ایم بوسیله ساعت به زندگی خودمان نظم ببخشیم و فرصت ها را مدیریت کنیم. ما تا جایی در باتلاق رشد تکنیک فرو رفته ایم که متوجه نیستیم همین وسیله ای که گمان می کنیم جزئی از زندگی موعود ماست، توانسته است میان ما آیات آفاقی(سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق) فاصله بیاندازد و نوسان مداوم در کوتاهی و بلندی روزها و شب های زندگی را برایمان غیر قابل توجه کند(ان فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب). ما باید آیات آفاقی را می دیدیم&nbsp; اما عقربه های ساعت را دیدیم و گمان کردیم که این عقربه ها می تواند فرصت هر کاری حتی دیدن آیات آفاقی و آسمان را برایمان فراهم کند. ما با ساعت می خوابیم و با ساعت بلند می شویم و گمان می کنیم ابزار ساخته ایم در حالی که ابتدای کار ما ابزار را ساختیم اما امروز این ابزار است که ما را می سازد و با شرطی کردن ما در اسارتمان گرفته است. ابزار ما را می سازد، ما را می خواباند و بیدار می کند. ما باور نمی کنیم ،گذشتگان هم انسان بوده اند و بدون این ابزار زندگی می کرده اند؛ انسانهایی که با قانون خلقت و آنگاه که ستاره ها در آسمان ظاهر می شد می خوابیدند و با شعاع آفتاب بیدار می شدند و آنقدر با خلقت آشنا بودند که حتی رندی های خورشید را می دانستند و می توانستند فجر صادق را از فجر کاذب تشخیص دهند و برای همین انسانها بود که قسم به فجر و خورشید و ماه معنی داشت (والفجر؛ والشمس؛ والقمر) اما انسان امروز به جایی رسیده است که از این ها چیزی نمی فهمد و حتی نمی تواند معنی ان ناشئه اللیل اشد وطئا و اقوم قیلا&nbsp; را تصور کند چرا که در شبهای بلند زمستان ساعت به کمک روشنی کاذب چراغ ها به او دروغ می گوید و تا مدتی از شب به او می باوراند که هنوز شب نشده است! اگر بخواهیم بی انصافی نکنیم همه چیز زیر سر ساعت نیست بلکه پیش و بیش از ساعت برق مقصر است. و از آنجایی که برق با نام ادیسون گره خورده، باید مرحوم مغفور ایشان را مسبب اصلی چنین جریانی بدانیم. زنده یادی که در طول دوران مدرسه از سرنوشت آن می پرسیدیم و نگران بهشتی یا جهنمی بودن ایشان بودیم و سعی می کردیم تفلسف کنیم و به گونه ای حق زحماتشان را با صدور حکمی منصفانه ادا کنیم!<BR>بیش از این حال نوشتن ندارم فقط می خواستم بگوییم هر چند ابزار و به خصوص ساعت کمک هایی به ما کرده است اما نباید مطلق نگاه کنیم و به زندگی تصنعی ساخته و پرداخته ابزار خوش باشیم.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری<BR>شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن<BR>خاطرات بایگانی،زندگی های اداری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین<BR>سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>با نگاهی سر شکسته ، چشم هایی پینه بسته<BR>خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده<BR>خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی<BR>پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>رو نوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :<BR>شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها<BR>خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث<BR>در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>قیصر امین پور</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اذان به افق انقلاب</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/55"/>
        <published>2011-02-26T13:55:28+01:00</published>
        <updated>2011-02-26T13:55:28+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/55</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;یکی از معیارهایی که برای سنجش و داوری&amp;nbsp; میان اهل معرفت مطرح میشود، موفقیت ایشان در تاثیر گذاشتن بر روی دیگران و میزان توفیق و توانایی برای دستگیری و هدایت خلق الله است.این معیار داوری هر چند ناقص و ظنی است اما به حکم «ما لا یدرک کله لا یترک کله»( آنچه را نمی توانی تماما بدست آوری، مقدار ممکنش را فرو مگذار) تا اندازه ای برای رفع تحیر و سرگردانی افاقه می کند. با عنایت به چنین معیاری است که به طور مثال امتیاز ویژه ای به مرحوم آیت الحق ملا حسین قلی همدانی می دهند چرا که آن مرحوم با توفیق ا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/55"><![CDATA[<P><IMG style="WIDTH: 188px; HEIGHT: 150px" border=0 hspace=0 alt="اذان به افق انقلاب" align=right src="http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRAfbr10g27zX_npPGfLrQv_v6t2mJWK7pjVFsz7jRyDwL3CaTU" width=216 height=198><BR>&nbsp;یکی از معیارهایی که برای سنجش و داوری&nbsp; میان اهل معرفت مطرح میشود، موفقیت ایشان در تاثیر گذاشتن بر روی دیگران و میزان توفیق و توانایی برای دستگیری و هدایت خلق الله است.این معیار داوری هر چند ناقص و ظنی است اما به حکم «ما لا یدرک کله لا یترک کله»( آنچه را نمی توانی تماما بدست آوری، مقدار ممکنش را فرو مگذار) تا اندازه ای برای رفع تحیر و سرگردانی افاقه می کند. با عنایت به چنین معیاری است که به طور مثال امتیاز ویژه ای به مرحوم آیت الحق ملا حسین قلی همدانی می دهند چرا که آن مرحوم با توفیق الهی توانست از جمع زیادی دستگیری کند؛ بگونه ای که شاگردان ایشان را حدود سیصد نفر دانسته اند و البته این عدد از شاگردان در اثر آمد و شدهای متداول شاگردی آن مرحوم نصیبشان شده و الا شاید بسیاری دیگر بوده اند که از شعاع وجودی آن مرحوم استفاده کرده و حتی خودشان در طول حیات ظاهری خود متوجه چنین شاگردی و دستگیری ای نبوده اند. توان دستگیری، هر چند ناقص اما معیاری است برای شناخت و سنجش عظمت اهل معرفت؛ معیاری که می تواند تا حدودی نشان دهنده سوز درونی و در نهایت میزان قرب و همجواری با اسماء الهی باشد.<BR>در غم ما روزها بیگاه شد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; روز ها با سوزها همراه شد <BR>روز ها گر رفت گو رو باک نیست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست <BR>سوزی که در لسان ارباب طریقت در کنار تحقیر دلق و مرقع ، شطح و طامات، سماع و دف بر آن تاکید شده و از آن اکسیر راه گشا اینگونه تعبیر شده است که الحرقة و لا الخرقة(آتش و سوز درونی و نه پشمینه)<BR>به هر حال اگر میزان برای داوری و سنجش، سوز و گداز درونی است که منجر به قرب می شود و توان دستگیری نشان از آن سوز و قرب است؛ شاید بتوان گفت حضرت امام در رأس هرم اهل معرفت در طول قرون مدید قرار دارند چرا که ایشان نه تنها شاگردانی را تربیت کردند که موحدانه در برابر ابرقدرت های ملحد ایستادند و به شهادت رسیدند&nbsp;[ امام خمینی برای نشان عظمت دست پروده های خود اینگونه فرمودند: این وصیتنامه‏هایى كه این عزیزان مى‏نویسند مطالعه كنید. پنجاه سال عبادت كردید، خدا قبول كند، یك روز هم یكى از این وصیتنامه‏ها را بگیرید و مطالعه كنید و تفكر كنید] بلکه عظمت حضرت امام در این افق بلند نیز به پایان نمی رسد چرا که هنوز تاثیر نفس مسیحایی و موحد پرور ایشان در لابه لای حوادث اجتماعی جاری است و بسیاری را با بیداری و یقظه در شاهراه سلوک قرار می دهد. آنچه اهل معرفت به نام بیداری و یقظه گفته اند محصور در بیداری فردی و سرآغازی برای سلوک فردی نیست و جامعه نیز محتاج سلوک است و اولین مرحله سلوک جامعه همانند سلوک فردی همان یقظه یا بیداری است و امام به عنوان پیر راه علاوه بر بیداری های فردی به دنبال یقظه ها و بیداری های جمعی نیز بوده اند.<BR>آنچه امروز در کشورهای عربی اتفاق می افتد هرچند ممکن است سرانجام صد در صد مطلوبی نداشته باشد و در دام سیستم های سکولار غربی گرفتار شود اما به هر حال خیزشی است که به برکت انفاس قدسی حضرت امام بوجود آمده است.امام تکلیف مدارانه و امیدوارانه توده های مسلمان را خطاب قرار داده و آنها را به مبارزه در مقابل ظلم و تزویر تشویق کرد و در مقابل پوزخند و تمسخر احمقانه دیگرانی که این فریادگری ها را بی تاثیر می دانستند فریاد زد چرا که او فرزند ابراهیم خلیل بود؛ همان کسی که وقتی خانه خدا را برافراشت و از جانب خدا به او وحی رسید که فریاد کن؛ اذان بگو و مردم را به سوی حج خانه من فرابخوان (اذن فی الناس بالحج) گفت:«پروردگارا صدای من از میان این سنگلاخ به گوش انسان ها نمی رسد.» و در جواب ندا رسید که:«تو فریاد کن؛ من، خدای تو صدای تو را بگوش انسان ها می رسانم»(علیک الاذان و علی البلاغ) ابراهیم فریاد کرد و انسانها را به سمت خانه خدا فرا خواند و پس از این خدا بود که صدای او را برای همیشه تاریخ منتشر کرد. امام فرزند ابراهیم خلیل بود و علی رغم بی مهری ها برای خدا و به نام خدا فریاد زد و امت اسلامی را به سوی خدا خواند؛ و این خدا بود که فریاد او را تا به امروز منتشر کرد و ان شاء الله در آینده نیز بیش از این منتشر می شود. « ما هدفمان پیاده كردن اهداف بین الملل اسلامى در جهان فقر و گرسنگى است. ما مى‏گوییم تا شرك و كفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم... ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفیع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوریم‏»</P>
<P>
<HR>

<P>بعد از تحریر:&nbsp; اشاره به جریان جنگ خندق و بشارت حضرت رسول صل الله عیله و آله به فتح ایران&nbsp;و روم ،و پوزخند و تمسخر عده ای فرو&nbsp;رفته در روزمرگیها&nbsp;که&nbsp;منکر صدق این پیشگویی&nbsp;شدند&nbsp;خالی از لطف نبود. داشتم جستجو میکردم به سرمقاله چندی پیش کیهان برخوردم که در خلال آن این&nbsp;جریان نقل&nbsp;شده&nbsp;بود.<FONT size=2><A href="http://www.h-shariatmadari.blogfa.com/post-119.aspx"><FONT size=2>این مسافر ویزا نمی خواهد!</FONT></A><A href="http://www.h-shariatmadari.blogfa.com/post-119.aspx"></P></A></FONT></A>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مؤخره ای بر فصل عزا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/54"/>
        <published>2011-02-05T09:15:34+01:00</published>
        <updated>2011-02-05T09:15:34+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/54</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp; همزمان با پایان یافتن ماه صفر و آغاز ماه ربیع یکی از مشکلات ما با آقایان به اصطلاح ولایتی تفاوت امام حسین ما با امام آنها است چرا که امام این آقایان فقط با این جمله منقول شناخته می شود که &quot;لا یوم کیومک یا ابا عبدالله&quot; اما امام ما علی رغم اینکه در حق ایشان چنین عقیده ای داریم اما اینقدر عظمت و بزرگی دارد که می تواند تمام ادوار تاریخ را در شعاع عظمت خود قرار داده و چراغ هدایتی برای فراز و فرود تاریخ باشد امامی که در یک روز به پایین نمی رسد بلکه شهید و شاهدی برای گوناگون رویدادهای تاریخ می ش</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/54"><![CDATA[<P><A href="http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.dananews.ir/images/news/2008_12_21__18_36_32_news.jpg&amp;imgrefurl=http://hoseinlover.mihanblog.com/post/27&amp;usg=__HU_BachvJk1mv64riFEw95zkzs4=&amp;h=405&amp;w=467&amp;sz=26&amp;hl=en&amp;start=3&amp;zoom=1&amp;um=1&amp;itbs=1&amp;tbnid=4WjW1a9Sg_oaFM:&amp;tbnh=111&amp;tbnw=128&amp;prev=/images%3Fq%3D%25DA%25A9%25D9%2584%2B%25DB%258C%25D9%2588%25D9%2585%2B%25D8%25B9%25D8%25A7%25D8%25B4%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25A7%26um%3D1%26hl%3Den%26rlz%3D1R2RNWN_en%26tbs%3Disch:1&amp;ei=NUZNTb-YJoGdlgec54zyDw"><IMG alt="موخره ای بر فصل عزا" hspace=0 src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR6rxkEsRpInWq7pxyNUVAF-73GNc__Bwo0Bv5-7CBxfzY1Jl3aUxgExmMv" align=left border=0></A>&nbsp; <FONT size=3><FONT color=#cc0000>همزمان با پایان یافتن ماه صفر</FONT> و</FONT><FONT color=#33cc00><FONT size=3> آغاز ماه ربیع</FONT> <BR></FONT><FONT color=#000000>یکی از مشکلات ما با آقایان به اصطلاح ولایتی تفاوت امام حسین ما با امام آنها است چرا که امام این آقایان فقط با این جمله منقول شناخته می شود که "لا یوم کیومک یا ابا عبدالله" اما امام ما علی رغم اینکه در حق ایشان چنین عقیده ای داریم اما اینقدر عظمت و بزرگی دارد که می تواند تمام ادوار تاریخ را در شعاع عظمت خود قرار داده و چراغ هدایتی برای فراز و فرود تاریخ باشد امامی که در یک روز به پایین نمی رسد بلکه شهید و شاهدی برای گوناگون رویدادهای تاریخ می شود؛ شهیدی که با شهادت به پایان نمی رسد بلکه به وسعت تاریخ منتشر می شود و برای <BR>همیشه می ماند. شهید در پیشگاه خدا حاضر است "احیاء عند ربهم" و هر کس در پیشگاه خداست برای همیشه باقی است "ما عند الله باق". امام حسین آدم های خیالاتی در لابه لای تاریخ در سرزمینی محصور می شود اما امام ما عاشورا را به همه تاریخ گسترش می دهد چرا که "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"<BR>شنیدم آقایی برای بطلان این تفکر و رد چنین ارزش والایی به "لایوم کیومک یا اباعبدالله" متمسک شده و سعی می کردبه نحوی با استفاده از این منقول عظمت امام را به اسارت کشد اما کوتاه فکری و شاید خلجان های مغرضانه اجازه نمی دهد که این آقایان دقت کنند و بفهمند هر چند شخص سیدالشهدا بی نظیر&nbsp;است و بواسطه بی نظیری ایشان عاشورا منحصر به فرد است اما آرمان و عقیده امام برای همیشه باقی است و اگر آرمان امام باقی است امام نیز برای همیشه باقی هستند و می توانند همچنان عاشورا بیافرینند. آرمان امام در گستره تاریخ سایه افکنده و هر سرزمینی که آن آرمان در آن تجلی پیدا کند متعلق به سیدالشهداءست.سال قبل در جریان فتنه آقای مقدس مآبی را دیدم که نگران است و به جریان احمدی نژاد اعتراض می کند که این ها بانی اغتشاشات و بی حرمتی ها هستند و همین کارها و بلبشوها باعث می شود مردم به مظاهر دینی و شعائر حسینی بی اعتنا شوند!! مشکل دوست ما این بود که به امامی معتقد بود که در تاریخ محصور شده است امامی که فقط در دوران آرامش نقش خود را ایفا می کند و همه باید آهسته بروند و آهسته بیایند تا این آقایان به اصطلاح ولایتی بتوانند خیلی تصنعی و سمبلیک علم و کتل موهومات خود را بردارند.(علاوه بر اینکه هدف جریان فتنه اصل نظام بود و انتخابات بهانه)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مشکل دوست کج اندیش ما این بود که&nbsp; به امام ساخته و پرداخته عافیت طلب ها &nbsp;اعتقاد داشت و نمی دانست اگر امام حسین هنگام سر باز زدن از بیعت با طاغوت زمان می فرماید:«مثلی لا یبایع مثله» "کسی مانند من با مانند یزید بیعت نمی کند" ،ما باید از این واژه "مثلی" استفاده کنیم و جریان مبارزه با ظلم و بی عدالتی را در امتداد حرکت سیدالشهدا باور کنیم. دوستان کج اندیشی که نمی توانند افق بلند جامعه حسینی را تصور کنند،توجه ندارندکه این شعار ملهم از کلام و سیره پیشوایان دین صرف یک خبر نیست تا اینکه گفته شود با "لا یوم کیومک یا اباعبدالله" در تعارض است بلکه انشائی است برای خیزش و فاصله گرفتن از سستی و زبونی و خط بطلانی بر افکار و موهومات بعضی. چنانکه امام خمینی می فرمایند: <BR>"مگر نه آن است كه دستور آموزنده "كل یوم عاشورا و كل ارض كربلا" باید سرمشق امت اسلامی باشد. قیام همگانی&nbsp;در هر روز و در هر سرزمین عاشورا قیام عدالتخواهان با عددی قلیل و ایمانی و عشقی بزرگ در مقابل ستمگران كاخ&nbsp;نشین و مستكبران غارتگر بود، و دستور آن است كه این برنامه سرلوحه زندگی امت در هر روز و در هر سرزمین باشد<BR>...این دستور آموزنده تكلیفی است و مژده‌ای. تكلیف از آن جهت كه مستضعفان اگر چه با عده‌ای قلیل علیه مستكبران، گر چه با ساز و برگ مجهز و قدرت شیطانی عظیم، مامورند چونان سرور شهیدان قیام كنند. <BR>و مژده كه شهیدان ما را در شمار شهیدان كربلا قرار داده است، و مژده كه شهادت رمز پیروزی است"<BR>اگر با دوستانی که اینچنین کج اندیشانه فکر می کنند و تحت تاثیر تریبون های عافیت اندیش و کینه ای نسبت به <BR>امام و انقلاب قرار دارند رو به رو شوم ، پیشنهاد می کنم که :<BR>این قدر گفتیم باقی فکر کن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فکر اگر جامد بود رو ذکر کن&nbsp; <BR>;ذکر کن تا فکر را چالا کند&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ذکر کردن فکر را والا کند&nbsp; <BR>البته به شرطی که مثل دوست پارسالی کم تحمل نباشند و نگویند که : من با قرائت های <BR>مختلف از سیدالشهداء کاری ندارم!!"<BR><BR></FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>زیارت خنثی </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.aleftanoon.ir/post/53"/>
        <published>2011-01-15T00:39:04+01:00</published>
        <updated>2011-01-15T00:39:04+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.aleftanoon.ir/post/53</id>
        <author>
            <name>محمد </name>
        </author>
        <summary>
دیشب توفیق شد قم بودم&amp;nbsp;رفتم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. وقتی وارد حرم شدم دیدم رئیس کمیته صیانت از آراء جناب محتشمی پور نشسته و مشغول صحبت کردن با آقاییه. بعد از چند دقیقه که صحبتشون تموم شد جناب محتشمی بلند شد و قصد خروج از حرم رو داشت اما طلبه جوانی که منتظر چنین فرصتی بود جلو رفت و با رئیس کمیته صیانت از آراء مشغول صحبت شد. پس از چند دقیقه ، چند طلبه جوان دیگه که مترصد فرصت بودند جلو رفتندو سعی کردند محتشمی رو در حلقه سوال ها و اعتراض ها گرفتار کنن.همین که جمعیت داشت زیاد می شد و ب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.aleftanoon.ir/post/53"><![CDATA[<P><A href="http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.mehrnews.ir/mehr_media/image/2008/03/349650_orig.jpg&amp;imgrefurl=http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx%3FNewsID%3D654041&amp;usg=__iRbCZTAq0DSsSIoZZFbI44dygpU=&amp;h=595&amp;w=387&amp;sz=286&amp;hl=en&amp;start=4&amp;zoom=1&amp;um=1&amp;itbs=1&amp;tbnid=LnDfJwLwGOLqRM:&amp;tbnh=135&amp;tbnw=88&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2585%25D8%25AD%25D8%25AA%25D8%25B4%25D9%2585%25DB%258C%2B%25D9%25BE%25D9%2588%25D8%25B1%26um%3D1%26hl%3Den%26rlz%3D1R2RNWN_en%26tbs%3Disch:1&amp;ei=jx0xTam6LMKcgQfH67CCCw"><IMG alt="" hspace=0 src="http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:LnDfJwLwGOLqRM:" align=left border=0></A></P>
<P><FONT color=#000000>دیشب توفیق شد قم بودم&nbsp;رفتم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. وقتی وارد حرم شدم دیدم رئیس کمیته صیانت از آراء جناب محتشمی پور نشسته و مشغول صحبت کردن با آقاییه. بعد از چند دقیقه که صحبتشون تموم شد جناب محتشمی بلند شد و قصد خروج از حرم رو داشت اما طلبه جوانی که منتظر چنین فرصتی بود جلو رفت و با رئیس کمیته صیانت از آراء مشغول صحبت شد. پس از چند دقیقه ، چند طلبه جوان دیگه که مترصد فرصت بودند جلو رفتند<BR>و سعی کردند محتشمی رو در حلقه سوال ها و اعتراض ها گرفتار کنن.همین که جمعیت داشت زیاد می شد و بر حرارت سوال ها و اعتراض ها افزوده می شد،&nbsp;آقایی وارد صحنه شد و تلاش می کرد جمعیت رو متفرق کنه. نکته اصلی استدلال این جوون برای متفرق کردن جمعیته. استدلال این بود که "ولش کنید اومده زیارت" همین که جمله اون جوون به گوشم خورد به خودم اومدم؛ سنخ استدلال از نوع استدلال آدم های مقدس مآب و به اصطلاح ولایتی بود. از اون آدم هایی که اگر نزول خور بیاد و علم و کتل راه بیاندازه به نشونه احترام تا کمر براش خم میشن و سعی میکنن با یه نحو استدلال نزول خوریش رو توجیه کنن و هر کسی که جناب نزول خور رو تخطئه کنه با هزار اخ و تف این آقایون رو به رو می شه که چرا داری به پیر غلام توهین می کنی!!<BR>سبک استدلال آقایی که داشت محتشمی رو از میون سوال ها نجات می داد همین سبک استدلال آدم های مقدس مآب بود. آقایی که توجه نداشت معترضین به آقای محتشمی پور مثل خود ایشون زائر حرم هستند و برای زیارت اومده اند اما نه زیارت خنثی و بدون مسئولیت بلکه زیارتی تکلیف زا و مسئولیت آور.دوستان معترض متوجه بودند که محتشمی برای زیارت به حرم اومده اما اعتراضشون این بود که چرا وقتی تنها نظام شیعی در معرض خطر قرار گرفت ، وقتی به مقدسات جسارت شد، وقتی حرمت روز عاشورا شکسته شد چرا آقای محتشمی و هم مشربان ایشون در برابر این جنایت ها موضع نگرفته و هنوز هم اباء دارند چنین کاری کنند. زائر حضرت معصومه محترمه اما زائری که با دشمنان دین صف بندی کرده باشه نه زائری که منافع مشترک با کفار و منافقین پیدا میکنه. امان از بعضی استدلال ها.</FONT></P>]]></content>
    </entry>
</feed>

