نامه ای بدون نام و نشان
بسم الله الرحمن الرحیم
...تا حالا خیلی ها رو دیده ام و با خیلی هاشون خاطره دارم اما خاطراتی
که با گذشت زمان رنگ ابهام و کهنگی گرفته و تصاویری که مثل عکس
های سیاه و سفید قدیمی سفیر موندگی و رکوده اما اولین و شاید آخرین
عکس رنگی عمرم رو از عزیزی گرفتم که هر از چندگاهی از ترس دشمنی
شب و روز در کنارش بیدار می مونم و مواظبم که غبار تیرگی و فراموشی
روی اون نشینه. حالا دیگه تصمیم گرفته ام تنها عکس رنگی آلبومم رو قاب
بگیرم و بالای طاق نصرت شهر خیالم آویزون کنم و زیرش بنویسم:
بالای سرم عکس تو را نصب نمودم*** یعنی که سر من به فدای قدم تو
یعنی همه عابرند و عبور می کنند، فدای سرت؛ اما اون کسی که مونده
و ان شاء الله برای همیشه می مونه فقط فقط خودتی...
از ننگ خود به نام تو لب تر نکرده ایم
هر چند غیر نام تو از بر نکرده ایم
از پا فتادگان غمت را بگو که ما
جز سایه فکر بستر دیگر نکرده ایم
چون با رخ تو آینه را هست نسبتی
در حضرتش به یاد تو سر بر نکرده ایم
هر چند درس مظهر و ظاهر نخوانده ایم
شکر خدا پرستش مظهر نکرده ایم
ور مظهر است حـُسن تو، گو باش. زانکه ما
انکار بت پرستی کافر نکرده ایم
مشق ِ صفاست پیشه ما همچو آینه
خاطر ز رنگ خلق مکدّر نکرده ایم
گفتند روی دل به زلیخا نداشته است
یوسف گواه باش که باور نکرده ایم
یوسفعلی میرشکاک
تبلیغات
مدیر وبلاگ :