به دنبال رنج
انسان چه بخواهد و چه نخواهد سراسر زندگی اش لبریز از رنج است تا جایی که حتی همین رفاه نسبی که در افق آرمان شهر عده ای قرار دارد از میان سنگواره ها می گذرد و در آخر نیز بهشت موعودشان به بی هویتی می رسد. زندگی جولانگاهی است برای تضادها ؛ تضادهایی که رنج محدودیت را به دنبال دارد و رنج هایی که فارغ از مهر و قهر انسان او را در میان گرفته است. رنج فرزندی است که از مادر روزگار زاییده شده تا عصای دستی باشد برای ایستادن و رفتن.
از میان رنج ها شاید سخت ترین و در عین حال مفیدترین رنج ها رنج تحقیر باشد. دیگرانی که آگاهانه با ناخودآگاه ضعف ها، ناتوانی ها و قدم های کوچک را علتی برای بی اعتنای و پوزخند به حساب می آورند و تنگ نظری و چشم های کوچکشان فرصت رشد و پرورش استعدادها را از دیگران می گیرد، همان کسانی هستند که رنج تحقیر را بر انسان تحمیل می کنند. تحقیر هر چند جانمایۀ عده ای را می گیرد و آن ها را به تعطیلی می کشاند اما برای عده ای دیگر سکوی پرواز است چرا که همین رنج تحقیر می تواند دستمایه ای برای تلاش بیشتر و گاهی نیز بهانه ای برای جلب امدادهای غیبی باشد. اگر خدای انسان رنجور خود را در کنار انسان دل شکسته می داند و قوت قلبی برای دل شکستگان است"انا عند القلوب المنکسرة" انسان دل شکسته از تحقیر خدایی دارد که می تواند با امداد غیبی خود انسان از چشم ها افتاده را در دل ها بزرگ کند و اینگونه است که تحقیر نه تنها انسان را حقیر و کوچک نمی کند بلکه بهانه ای برای بزرگی و بزرگواری ها می شود.
هر چند اغلب انسان ها از رنج فرار می کنند و خماری و تخدیر را بر مقاومت مردانه با رنج ترجیح می دهند اما عده ای نیز هستند که استقبال از آن را بر زبونی فرار و گرفتاری در اوهام ترجیح می دهند؛ سختی راه رنج را به بهای گشایش بی انتها برای خود هموار می کنند و آنقدر به مقصود از رنج ایمان دارندکه به دنبال آن می دوند و سعی می کنند در "من یزید رنج"* آن را در انحصار خود درآورند و بار رنج خود را سنگین کنند. و شاید همین نگاه به زندگی آمیخته با رنج، عده ای را انگیخته تا اینگونه بگویند:"صوفی انصاف می دهد ولی انصاف نمی خواهد."چرا که رنج بی انصافی دیگران و قبول رنج انصاف به دیگران را در متن زندگی می دانند و با همین نگاه، رنج اختیاری انفاق و ایثار معنی پیدا می کند.
داستان زندگی در رنج همین جا به پایان نمی رسد و بر خلاف ابتدای راه که انفاق و ایثار و گذشت مشحون از رنج است، در ادامه، وقتی که "ایمان به غیب رنج" تمام وجود انسان را پر کرد و ارمغان عشق را در وجود انسان نشاند دیگر «من» ی نمی ماند تا رنج به سویش سرازیر شود و رنجش را به دنبال خود بیاورد. هر که عاشق پیشه تر بی خویشتر/// هر که او بی خویشتر درویش تر.
استقبال از رنج های اختیاری برای نا آشنایان عجیب و بی توجیه است و ملامت ها و زخم زبان ها را بر می انگیزد و غرولند کم ظرفیت ها را به دنبال دارد اما حافظ جواب همه این بی مهری ها و کج اندیشی ها را اینگونه به مخاطب خود تعلیم می دهد: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم///که در طریقت ما کافری است رنجیدن.
داستان رنج گوشه ای از قانون روزگار است که می تواند الف غرور و خودخواهی را تا نون شدن بکشاند و او را موحدانه واله اله کند(نقطه نون).
* در معرفت بکوش که در من یزید عشق /// اهل نظر معامله با آشنا کنند
-فرار یا استقبال از رنج
-رنج های اختیاری
-توصیه مرحوم نخودکی به آخوندملاعلی همدانی: مرنج و مرنجان
-البلاء للولاء
-لیبلی المومنین منه بلاء حسنا
-اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
-لقد خلقنا الانسان فی کبد آیه ای آَشنا و مطرح در فضای انقلاب و قبل از آرمان توسعه
تبلیغات
مدیر وبلاگ :